مستولى نكند كه « 1 » نظر پادشاهان را « 2 » تأثير تاب « 3 » آفتاب است كه سنگ بىمقدار را لعل « 4 » با مقدار « 5 » گرداند و هر بنده را « 6 » كه پادشاه بركشد سرافراز « 7 » باشد . پادشاه « 8 » فرمود كه نادان مردى تو « 9 » ! آفتاب بر همه كوهها تابان است « 10 » و لكن جز از كان بدخشان لعل بيرون نيايد ، چنانكه « 11 » آفتاب را سنگى بايد بدين مرتبت ، مردانى « 12 » مستعد بايد « 13 » مر قبول تربيت را . كه من « 14 » شنيدهام كه در آن وقت كه امير المؤمنين « 15 » هارون الرشيد مر « 16 » برامكه را بگرفت بندى به « 17 » مسرور خادم « 18 » داد و گفت « 19 » :
برو اين بند را « 20 » در پاى جعفر نه « 21 » كه دوازده سال است كه اين بند را از براى « 22 » پاى « 23 » او مهيا كردهام و در سفر و حضر از خود دور نداشتهام « 24 » .
مسرور خادم گفت : اگر « 25 » امير المؤمنين را « 26 » از ايشان « 27 » كراهيتى بود « 28 » چرا هم « 29 » در حال ايشان را سياست نفرمود ؟ گفت : از بهر آنكه هيچ كس ديگر نبود كه متقلد شغل ايشان شدى « 30 » و اين كار « 31 » از پيش او « 32 » برخاستى « 33 »
هامش
( 1 ) مج : كند
( 2 ) متن و مپ 2 - را
( 3 ) متن : به ، مپ 2 - تاب
( 4 ) متن : اهل ، مپ 2 : نااهل
( 5 ) مج : آبدار
( 6 ) متن - را
( 7 ) مپ 2 + و سزاوار
( 8 ) مج : سلطان
( 9 ) متن و مپ 2 - تو
( 10 ) مج :
تابد
( 11 ) مج : چه
( 12 ) مپ 2 : مردان
( 13 ) مج : چنان چه آفتاب بر سنگى كه قابل تابد تربيت را اثر باشد ذاتى مستقل بايد
( 14 ) مج - من
( 15 ) مپ 2 - امير المؤمنين
( 16 ) مج - مر
( 17 ) مج - به
( 18 ) مج + را
( 19 ) مج : داد كه
( 20 ) مج - اين بند را
( 21 ) مج + و مسرور را گفت
( 22 ) مج : بهر
( 23 ) مپ 2 - پاى
( 24 ) مپ 2 : دور نداشته ، مج : و در سفر و مقام خويش دور انديشه كردهام
( 25 ) مپ 2 : چون ، مج : كه چون
( 26 ) متن و مپ 2 - را
( 27 ) مج - از ايشان
( 28 ) متن :
آورد
( 29 ) مج - حال
( 30 ) مج : شود
( 31 ) مج : آن بار را
( 32 ) مج - او
( 33 ) مج : بردارد