را گشاده گذاريد « 1 » ، و معتمدان خود بدان در نصب كن تا هر كسى كه بيرون رود به علم ايشان بيرون رود و اگر محمد هشام را ببينى او را بگير و به نزديك ما آر « 2 » . چون بامداد شد ربيع به حكم فرمان درها را ببست محمد هشام دانست كه « 3 » مقصود ازين سخن تفحص ذات اوست . حيرت و دهشت بر وى مستولى شد و خلاص خود را به « 4 » هيچ حيلتى « 5 » ندانست . محمد بن « 6 » زيد بن « 6 » على بن « 6 » حسين رضى اللّه عنه « 7 » در جوار او نشسته بود و او را نمىشناخت چون تحير او بديد گفت : اى « 8 » شيخ ترا عظيم مضطر « 9 » مىبينم سبب « 10 » تحير تو از چيست و ترا چه خوانند « 11 » اگر انديشهاى دارى تا من ترا مخلّص كنم .
گفت : من محمد بن هشامم و تو « 12 » از راه فضل « 13 » و كرم « 14 » بگو كه « 15 » تو كيستى ؟ گفت : من محمد زيدم . محمد هشام « 16 » . چون نام او بشنيد خوف و هراس برو زيادت شد كه زيد را كه پدر محمد بود هشام او « 17 » را كشته بود .
محمد زيد رضى اللّه عنه « 18 » چون « 19 » آثار ترس « 20 » در بشرهء او بديد « 21 » گفت :
مترس كه تو كشندهء زيد نيستى و به كشتن تو خون « 22 » او خواسته نشود و من ترا ازين ورطه خلاص دهم از براى صحت نسب خود « 23 » ، و لكن اگر به جهت
هامش
( 1 ) بنياد : درهاى مسجد را در بند و يك در بگذار
( 2 ) بنياد : ببينند او را بگيرند و به نزديك من آرند
( 3 ) متن و مپ 2 - كه محمد هشام عبد الملك . . .
درها را ببست
( 4 ) متن و مپ 2 - به
( 5 ) متن و مپ 2 - حيلتى
( 6 ) مج - ابن ،
( 7 ) مپ 2 - ابن حسين رضى اللّه عنه ، مج - رضى اللّه عنه
( 8 ) مج - اى
( 9 ) متن : منظر ، مج : عزيز مضطرب
( 10 ) متن و مپ 2 :
و
( 11 ) مپ 2 - و ترا چه خوانند
( 12 ) مج - سبب تحير . . . هشامم و تو
( 13 ) مپ 2 - فضل و
( 14 ) مج - كرم
( 15 ) بنياد - تو
( 16 ) مج + گفت بگو محمد هشام خدام كه باشد
متن و مپ 2 : من زيد بن محمد بن هاشم
( 17 ) متن و مپ 2 - او
( 18 ) مپ 2 و بنياد - رضى اللّه عنه
( 19 ) مج - چون نام او بشنيد . . . محمد زيد رضى اللّه عنه چون
( 20 ) مج ، تغير ، بنياد + و بيم
( 21 ) مج : پديد + شد محمد زيد
( 22 ) بنياد : كين
( 23 ) مج - از براى صحت نسب خود