استبراد داشت « 1 » ؟ گفت : بلى ، فلان مرد مقامر . من « 2 » بدانستم كه اگر آن مرد را امانت و اعتقاد نبودى هرگز به داشتن استبرا « 3 » مسامحت نكردى و من با « 4 » غايت علم « 5 » به حيلهء شرعى « 6 » تمسك كردم « 7 » در اسقاط استبرا . من چون « 8 » دانستم كه او از من با ديانت « 9 » تر است ترا بر او فرستادم « 10 » « تو دل صافى كن خوه قبا پوش و خوه كلاه « 11 » » . و امروز اتفاق جمهور عقلاست « 12 » كه درين عهد امانت از كبريت احمر و ياقوت اصفر « 13 » عزيزتر شده است « 14 » و وفا و مروت و حيا و عفت از طبايع « 15 » به كلى نفور « 16 » گشته و « 17 » واجب بود بر هر عاقل كه تا بتواند « 18 » در آن كوشد كه « 19 » هر كارى كه به وى تفويض « 20 » شود « 21 » امانت را رعايت كند « 22 » و اگر به صدر شغلى معظم و منصبى خطير باشد در اقامت شرايط داد مناصحت بدهد و حق آن را به اهمال و امهال « 23 » رعايت فرمايد « 24 » چنانكه در اين ايام خداوند خواجهء جهان و دستور صاحب قران ، نظام - الملك ، قوام الدولة و الدين ، ملك ملوك الوزرا ضاعف اللّه جلاله در « 25 » رعايت و حمايت « 26 » رعيت و تشريف و احسان و امتنان شرايط اشفاق و امانت « 27 » و « 28 » مناصحت را « 29 » به اقامت مى « 29 » رساند « 30 » قلم ئعبان نمايش « 31 » چون عصاى
هامش
( 1 ) مج : دانست
( 2 ) مج - من
( 3 ) مج : آن
( 4 ) مج و بنياد : تا
( 5 ) مج - علم
( 6 ) بنياد : شرع
( 7 ) متن + و
( 8 ) مپ 2 و مج - من چون
( 9 ) مج : امانتدار
( 10 ) متن و مپ 2 و مج - ترا بر او فرستادم
( 11 ) متن : بيت ؛تو دل خويش نيك صافى كن - خوه قباپوش و خوا كلاه، مپ 2 :
بيت :تو دل خويش صافى كن - * خواه قباپوش و خواه كلاه( 12 ) مپ 2 : اتفاق عقلا جمهور است ، بنياد : علماست
( 13 ) مج - اصفر
( 14 ) مج - است
( 15 ) مج : طبع
( 16 ) مج : دور
( 17 ) متن - و
( 18 ) مج : تا كه تواند
( 19 ) مج : و در
( 20 ) مپ 2 : مفوض
( 21 ) مج + شرط
( 22 ) مج : فرمايد
( 23 ) بنياد : اكمال
( 24 ) مج - و اگر به صدر . . .
رعايت فرمايد
( 25 ) مج - در
( 26 ) متن و مپ 2 و بنياد - و حمايت
( 27 ) متن و مپ 2 و بنياد - و تشريف و احسان . . . اشفاق و امانت
( 28 ) بنياد :
داد
( 29 ) متن و مپ 2 و بنياد - را
( 30 ) متن و مپ 2 و بنياد - مى
( 31 ) متن و مپ 2 + و
متن و مپ 2 : نمايى