تا او برادر « 1 » خود را شمس المعالى بگرفت و بند كرد « 2 » به ضرورت . از بهر آنكه لشكر گفتند كه اگر تو با ما يكى نشوى ما اين ملك را به بيگانه دهيم . و چون بدانست كه ملك از خاندان ما « 3 » برون خواهد رفت به ضرورت از جهت ملك به برادر « 4 » خود برون آمد « 5 » و « 6 » ويرا بگرفت و در بند كرد « 7 » و در مهد « 8 » نشاندند و جد من شمس المعالى از « 9 » آن مرد « 10 » كه بر وى موكّل بود سؤال كرد « 11 » و گفت : اى ابو عبد الله « 12 » ، هيچ مىدانى كه اين كار كه كرد و اين تدبير كه بود كه كارى بدين بزرگى به اتمام رسانيد « 13 » ؟ و مرا هيچ از آن « 14 » معلوم نشد . عبد اللّه پنج كس را از سپاهداران « 15 » نام برد كه اين كار ايشان كردهاند « 16 » ، و لكن « 17 » از ايشان « 18 » مبين از خود « 19 » ببين كه ترا اين همه « 20 » از كشتن بسيار افتاد ؛ كه چون در سياست افراط مىكردى دلها از تو نفور شد . شمس المعالى گفت : غلط كردهاى كه آنچه بر من « 21 » آمد از مردم « 22 » ناكشتن آمد كه اگر من « 23 » اين پنج كس ديگر را « 24 » بكشتمى و نگاه داشتن « 25 » حزم بجاى آوردمى هرگز مرا اين پيش « 26 » نيامدى .
[ داستانى از حكماى هند كه هر عاقل بايد طريق حزم سپرد و چون دشمن را در بند ديد او را امان ندهد ]
حكايت ( 13 ) در كتب حكماى هند آوردهاند « 27 » كه روزى اشترسوارى در ميان بيابان مىرفت ، به موضعى رسيد كه كاروانيان آنجا فرود آمده بودند و آتش كرده و رفته « 28 » ، و باد آتش را « 29 » اشتعال داده بود . و در آن موضع « 30 »
هامش
( 1 ) مج : پدر
( 2 ) متن و مپ 2 + و
( 3 ) مج : او
( 4 ) مج : به پدر
( 5 ) مج : خروج كرد
( 6 ) مج + چون
( 7 ) مج : بگرفتند و در بند كردند
( 8 ) مج : محبس
( 9 ) مپ 2 و مج و بنياد - از
( 10 ) متن و مپ 2 و مج و بنياد + را
( 11 ) مج : پرسيد ، بنياد : گفت
( 12 ) مج : كه اى عبد اللّه
( 13 ) مج : رسيده
( 14 ) مج - از آن
( 15 ) مج : سپهسالاران
( 16 ) مج : كردند
( 17 ) متن و مج + اين كار را
( 18 ) متن و مج : آن پنج كس
( 19 ) مج : خويشتن
( 20 ) مج + بلا
( 21 ) مج : مرا آنچه بر وى
( 22 ) مپ 2 - مردم
( 23 ) مج + ترا و
( 24 ) مج + كه دم استبداد مىزدند
( 25 ) مپ 2 : نگاه داشت ، مج - نگاه داشتن
( 26 ) متن - پيش ، مج : روز به روى
( 27 ) مج : مسطور است
( 28 ) مج - و رفته
( 29 ) متن - را
( 30 ) مپ 2 - آن موضع