در حق تو نيكى كردهام تو نيكى را « 1 » بدى مكافات مىكنى ؟ گفت : آرى ، نيكى را بدى مكافات باشد و من از آدميان آموختهام كه عادت فرزندان آدم آنست كه نيكى را بدى مكافات كنند « 2 » . مرد « 3 » گفت : اين خود هرگز « 4 » نتواند بود و در ملت آدميت مكافات نيكى « 5 » نيكى كنند « 6 » اما مكافات نيكى بدى كردن نيست « 7 » . مار گفت : خواهى تا ترا درين دعوى خود « 8 » برهانى نمايم و گواه درگذرانم . پس از دور نگاه كرد گاوميشى را ديد كه در صحرا مىچريد « 9 » گفت : بيا تا از وى بپرسيم . پس سوار و مار به نزديك گاوميش آمدند « 10 » .
مرد گفت : اى گاوميش مكافات نيكى هرگز بدى باشد ؟ گفت : بلى ، در مذهب آدميانست كه مكافات نيكى بدى كنند . اينك من « 11 » در دست يكى از آدميان بودم و هرسال يك بچه آوردمى « 12 » و خان و مان ايشان پرروغن كردمى و جمله اسباب و كدخدايى « 13 » ايشان از من منتظم بودى « 14 » . چون پير شدم و از زادن بازماندم مرا بگذاشت « 15 » و ترك تعهد من گرفت . و من در اين صحرا مىچريدم و چون روزى چند بيكار ماندم فربه شدم . ديروز خصم من برگذشت « 16 » و مرا تازه و فربه ديد . رفت و قصابى بياورد و مرا بوى فروخت تا مرا بكشد و گوشت و پوست من بفروشد و مكافات چندان خدمت من اين بود « 17 » كه او « 18 » كرد « 19 » ، و هر آينه مكافات نيكى به « 20 » بدى كردن « 21 » عادت فرزندان « 22 »
هامش
( 1 ) مج + به
( 2 ) متن - گفت آرى نيكى را . . . مكافاتكننده
( 3 ) متن : مار
( 4 ) متن : خوى هر كسى
( 5 ) متن : بدى
( 6 ) مج : نيكى است
( 7 ) مج : به بدى كردن بدست ، مپ 2 - گفت آرى نيكى را بدى مكافات باشد و من . . . . . نيكى بدى كردن نيست
( 8 ) مج + بنيه و ، مپ 2 - خود
( 9 ) متن :
مىچريد در صحرا
( 10 ) مپ 2 : بيش او رفتند
( 11 ) مج + مدتى است
( 12 ) مج : بزادمى
( 13 ) مج - ايشان پرروغن . . . . كدخدايى
( 14 ) مج :
گشت
( 15 ) مپ 2 : نگذاشت
( 16 ) متن و مپ 2 - و ترك تعهد من گرفت . . . . من به من برگذشت
( 17 ) متن : آنست
( 18 ) متن : آدمىزاد ، مج : آن آدمىزاد
( 19 ) متن : كند
( 20 ) متن و مپ 2 - به
( 21 ) مج + از
( 22 ) مج : فرزندان