هزار درم و « 1 » پنج « 2 » اسب « 3 » تنگ بسته حاضر كردند ، و سه سر اسب غلامان « 4 » را « 5 » و پنج نفر « 6 » استر « 7 » كه بابت حمل اثقال باشد « 8 » و سه تخت جامهء فاخر به دو داد و گفت : ساختگى كن و بما پيوند . اين بگفت و برفت ، و هم در ساعت اين همه به دو تسليم كردند و بعد از آن وى « 9 » حصين را « 10 » نديد و از وى ياد نكرد و آن كرم او بر روى روزگار يادگار ماند و نقش نكوكارى بر صحيفهء ايّام جهان « 11 » مرقوم گشت « 12 » .
بيت ؛
احسان و جود كرد به ايّام عمر خويش * او رفت و ماند مدح و ثنا زو به يادگار
يا رب به فضل خويش مرين پادشاه را * از كل حادثات زمانه نگاهدار
[ سخن اسحاق موصلى كه چگونه عبد الملك صالح هاشمى خويش هارون به شفاعت جعفر برمكى نزد خليفه رفت و انعام بسيار ديد ]
حكايت ( 2 ) اسحاق موصلى گويد كه هرگز مثل جعفر يحيى نديدم « 13 » در كمال بزرگى « 14 » و جوانمردى و ظرافت و نظافت و لطافت و بزم و عزم و حزم روزى بر درگاه امير المؤمنين هارون الرّشيد رسيدم « 15 » ، گفتند كه :
امير المؤمنين استراحت فرموده است . بازگشتم جعفر را ديدم كه مىآيد خدمت كردم گفت : حال امير المؤمنين چيست ؟ گفتم : چنين اعلام دادند كه استراحت
هامش
( 1 ) مج و بنياد - پنج هزار درم و
( 2 ) مج و بنياد + سر
( 3 ) مج و بنياد + خاصه
( 4 ) مج : اسب غلامانه ، بنياد : به جهت غلامان
( 5 ) مپ 2 - و سه سر اسب غلامان را
( 6 ) مج و بنياد - نفر
( 7 ) مپ 2 : غلام
( 8 ) مپ 2 - كه بابت . . . باشد ، مج و بنياد + و خازن را فرمان داد تا سه تخت جامه فاخر و پنج بدره درم و يك بدره دينار بيارند
( 9 ) مج : عبد اللّه
( 10 ) متن و مپ 2 - را ، مج :
وى را
( 11 ) مج : چنان
( 12 ) مج + كه به آب بىآبى روزگار هرگز شسته نشود
( 13 ) متن و مپ 2 - نديدهم
( 14 ) متن و مپ 2 + نديدم
( 15 ) مپ 2 : رسيديم