بدين معنى كه اگر صوفيه به اهل صفه منسوب بودند بايستى « صفى » ناميده شوند ( براى اطلاع بيشتر درين باب رك . كشف المحجوب هجويرى 97 ببعد ؛ تاريخ تصوف در اسلام 38 ؛ فرهنگ اشعار حافظ 312 - 316 ) . مؤلف كشف المحجوب نوشته است ( ص 98 - 99 ) كه ابو عبد الرحمن محمد بن حسين سلمى نيشابورى كتابى در تاريخ اهل صفه داشته است .
ص 251 س 8 مرقع پوش : مرقع جامهء پارهپاره بهم دوخته و وصله دارست و مرقع پوش كسى است كه چنين جامهاى بر تن داشته باشد . در تصوف نيز پوشيدن خرقه - كه جامهاى پشمينه و ازين نوع بوده - جزء رسوم و سنتهاست و صوفى پس از طى مراحل خاص و احراز شايستگى بدست پير خرقه مىپوشيده است ؛ حتى براى دوختن رقعهها نيز ترتيب و آدابى داشتهاند ( براى اطلاع بيشتر رك . تاريخ تصوف در اسلام ، 40 ، 73 - 74 و 166 / 1 ح ؛ فرهنگ اشعار حافظ 122 - 159 ) .
ص 251 س 9 طريقت : يعنى راه و روشى كه صوفى ( سالك ) براى رسيدن به حقيقت و كمال در پيش مىگيرد و بايد مقاماتى را طى كند تا به مقصود برسد ( براى اطلاع بيشتر رك . تاريخ تصوف در اسلام ص 207 ببعد ؛ فرهنگ اشعار حافظ 424 - 428 ) .
ص 251 س 12 محبان : جمع محب ؛ محبت در اصطلاح تصوف عبارتست از اين كه بندگان خداى را دوست داشته باشند و نيز دوست داشتن خداست بندگان را . محب بندهاى است كه در محبت حق مستغرق و محو شود . در تصوف درين باب بحث بسيارست ( براى اطلاع بيشتر ، رك . فرهنگ اشعار حافظ 1 / 521 ببعد ) . نويسندهء قابوسنامه در باب محبان كمى بعد سخن خواهد گفت .
ص 251 س 12 - 13 تجريد ، مجرّد : در اصطلاح تصوف ، تجريد يعنى منزه شدن آدمى از قيود مادى و حجابهايى كه مانع توجه به حق مىشود و انصراف از انچه جز خداست يا بعبارت ديگر « خالى شدن قلب و سر سالك از ما سوى اللّه » ( تعريفات جرجانى ، بنقل از تاريخ تصوف در اسلام ص 640 ) مجرد كسى را گويند كه داراى چنين صفتى است ( رك . فرهنگ علوم عقلى 528 ) ؛
حافظ گويد :
گر روى پاك و مجرد چو مسيحا به فلك * از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
( حافظ ، ديوان 281 )
نويسندهء قابوسنامه ، كمى پايينتر ، مجرد كسى را ناميده است كه با خود از مال دنيا هيچ چيزى نداشته است .
ص 251 س 13 يگانگى : در جملهء « تجريد و يگانگى عين تصوف است » شايد يگانگى ترجمهء وحدت است در مقابل كثرت و وحدت درين مورد يعنى به خدا پيوستن و با او