تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قابوس نامه ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
ص 224 س 12 كرّار غير فرّار باش : كرار در لغت يعنى حمله كننده و حمله‌ور : « هر يا رب كه او در صميم سحرگاهى بر درگاه الهى كند به لشكرى جرار و سپاهى كرار كار كند » ( چهار مقاله 4 ) . و فرار بمعنى گريزنده است و بخصوص آن كه بسيار يا زود گريزد . يادآور اين حديث است : و اللّه لأعطين الراية غدا رجلا يحبه اللّه و رسوله و هو يحب اللّه و رسوله ؛ كرار غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللّه على يديه » ( كتاب - النقض 139 ) . ص 224 س 15 خوارزم : « سرزمينى است در مجراى سفلاى آمودريا » ( دكتر معين ، برهان قاطع 1 / بيست و دو ؛ نيز رك . معجم البلدان 2 / 480 ؛
Le Strange 446
ترجمهء فارسى 474 ببعد ) . ص 224 س 16 سپه‌سلار لشكرشان يكى لشكر شكن كاخر . . . : بيتى است از قصيده‌اى به مطلع زير :
خجسته دولت عالى همين كرد اى ملك پيمان * كه فتحى نو دهد هر روز از يك گوشهء كيهان
كه عسجدى در فتح خوارزم بدست محمود غزنوى ، بسال 407 هجرى ، سروده و پس از توصيف « هزيمت رفتگان » و كشتگان لشكر دشمن هم در بيان احوال آنان آورده است ( رك . ديوان عسجدى 33 - 34 ) . ص 225 س 5 جان را بكوشد : « را » درين جا اختصاص را مىرساند يعنى براى جان و به قصد حفظ جان كمال كوشش خود را بخرج مىدهد و جنگ مىكند ؛ همين طورست در سطور پيشين ( ص 224 ) « مرگ را بكوش » يعنى تا پاى مرگ بكوش و كمى بعد « مرگ را بيستد » يعنى تا پاى مرگ بايستد و مبارزه كند . ص 225 س 6 با وى نبايد كوشيد : يعى با وى نبايد درافتاد و جنگ كرد ؛ زيرا كوشيدن و كوشش علاوه بر معنى رايج امروزى ( جد و جهد ) در قديم بمعنى كارزار و جنگ هم به كار رفته است :
پراگنده شد ترك سيصد هزار * بجايى نبد كوشش و كارزار
( شاهنامهء بخ 8 / 2441 ، نقل از حواشى برهان قاطع ) ص 227 س 4 پاك شلوار ، پاك شلوارى : بمعنى پاكدامن و پاكدامنى است و كنايه از عفت است نظير نقى العرض و نظيف السراويل ( فرهنگ فارسى دكتر معين ) . ص 227 س 10 خردمندگى : در ديگر نسخه‌ها اين كلمه « خردمندى » است جز در نسخهء اساس و نسخهء ل . اگر خردمندگى را نويسنده به كار برده باشد اين نيز نمونه‌اى ديگر از مواردى است كه « - ى » حاصل مصدر به كلمهء مختوم به « - ه » غير ملفوظ ملحق نشده بلكه « گى » با كلماتى ديگر پيوند يافته است چنان كه « پنهانگى » نيز ازين قبيل است : « تا اندر حد پنهانگى بيايند » ( ناصر خسرو ، جامع الحكمتين 143 ؛