ص 189 س 9 مستوى : اصطلاحى به اين صورت به نظر نرسيد ؛ آقاى سعيد نفيسى نوشتهاند :
« در اصطلاح ادبيات سخنى كه اجزا و اطراف آن برابر باشد . » ( منتخب قابوسنامه 210 / 11 ح ) . شايد بتوان تصور كرد منظور شعر ى است كه در ان صنعت تشبيه تسويت باشد و مراد « آنست كه چيزى را در بعضى از اوصاف با چيزى برابر و مساوى كند چنان كه شاعر گفته است :
گفتم ز دل خويش دهان سازمت اى ماه * گفتا نتوان ساخت ز يك نقطه دهانى
گفتم ز تن خويش ميان سازمت اى دوست * گفتا نتوان ساخت ز يك موى ميانى »
( المعجم 262 )
ص 189 س 9 موشح « 1 » : شعر ى است كه داراى صنعت توشيح باشد يعنى « كه بناى شعر بر چند بخش مختلف الوزن نهند كه جملهء آن يك قصيده باشد و چون هر بخش را جداگانه برخوانى قصيدهء ديگر بر وزنى ديگر بيرون آيد . . . ( المعجم 288 ) « و باشد كه در هر مصراع حرفى يا كلمهاى نگاه دارند كه چون جمع كنى اسمى يا شعر ى يا دعائى باشد » ( المعجم 290 نيز رك . حدائق السحر 60 ) .
ص 189 س 9 موصل « 1 » : « اين صنعت چنان بود كه شاعر در بيت كلماتى آرد كه حروف آن كلمات در نبشتن از هم گسسته نباشد . . . مثال از شعر پارسى : [ از ] بسكه غم عشقت صعب است به تن » ( حدائق السحر 64 ؛ نيز رك . ابدع البدايع 389 ) .
ص 189 س 10 مقطع « 1 » : « معنى او پاره پاره بود و اين صنعت چنان باشد كه شاعر در بيت كلماتى آرد كه حروف هيچ كلمه از ان در نبشتن بهم نپيوندد . . مثال از شعر پارسى هم مراست :
زار و زردم ز درد آن دل دار * درد دل دار زرد دارد و زار
( حدائق السحر 63 - 64 ؛ نيز رك . ابدع البدايع 378 )
آقاى سعيد نفيسى در معنى مقطع نوشتهاند : « شعر ى كه مطلع نداشته باشد و قطعه نيز گويند و نيز يك پاره شعر كوتاهى كه به بحر رجز گفته باشند و نيز كلامى كه همهء حروف آن را منفصل و گسسته نويسند » ( منتخب قابوسنامه 210 / 14 ح ) ولى همين معنى اخير مرادست بقياس كلمهء « موصل » كه شرحش گذشت .
ص 189 س 10 مخلع « 1 » : از مصدر تخليع است و اين دو معنى دارد : يكى در عروض « چون خبن و قطع در مستفعلن جمع شود متفعل بماند ، فعولن بجاى آن بنهند و اين زحاف را تخليع خوانند » ( المعجم 40 ) درين جا اين معنى ظاهرا مراد نيست . ديگر « آنست كه بر بحور مستثقل و اوزان ناخوش شعر گويند » ( المعجم 222 ) . شايد اين نوع
هامش
( 1 ) - به ضم اول و فتح دوم و تشديد و فتح سوم