بهره او را به دو منسوب كنند و گويند كه او خداوند خانهء اوست يا خداوند شرفش يا مانندهء آن . و اين او را شهادت بود . و ديگر از جهت سرشت و طبع و دلالت اصلى چون شهادت مريخ به كار جنگ و خصومت و شهادت مشترى برخواسته و جاه و شهادت زهره بر لهو و نكاح . و سيوم از جهت نوبت چون كه آفتاب به روز و قمر به شب و رب اليوم و رب الساعه و مانندهء آن » ( التفهيم 480 - 482 ) و « مزاعمت طلب كردن كوكب است زعامت برجى را كه درو حظى دارد باتصال نظر يا باتصال محل و آن كوكب را مزاعم آن برج خوانند . و شهادت دو نوع بود يكى مزاعمت و ديگر دلالت بر غرض طالع سايل و بدين سبب مزاعم را شاهد خوانند و دليل را نيز ( كفاية التعليم ، نقل از التفهيم 480 / 10 ح ) .
ص 188 س 3 اگر زمينى پيمايى : پيمودن و پيماييدن معانى مختلف دارد ، درين جا منظور مساحت كردن است : « و آن وقت عدل آن بود كه هر سالى زمين بپيمودندى و از آبادانى خراج گرفتندى و از ويرانى نگرفتندى » ( تاريخ بلعمى ، نقل از لغتنامهء دهخدا ) .
ص 188 س 13 نبذها : اگر ضبط كلمه بدين صورت باشد . نبذة بمعنى پارهء كمى از چيزى است .
ص 189 س 3 سهل ممتنع : رشيد وطواط نوشته است : « سهل و ممتنع شعر ى كه آسان نمايد اما مثل آن دشوار توان گفت در تازى بوفراس را و بحترى را اين جنس بسيارست و در پارسى امير فرخى را » ( حدائق السحر 87 ) . ديگر بديع نويسان هم اين صفت شعر را به همين صورت مبهم تعريف كردهاند كه محتاج توضيح بيشترى است . نويسندهء اين سطور در كتاب فرخى سيستانى ( ص 544 - 553 ) درين باب بتفصيل بحث كرده است .
ص 189 س 6 علحى بايد كه اندر شعر و اندر زخمه . . . : كلمهء نخستين مفهوم نشد ؛ نسخه بدلها نيز درين مورد با هم تفاوت دارند . صورتهاى مختلف كلمه نيز معنى متناسبى ندارد .
درين ميان غلچ « 1 » ، غلچ « 2 » بمعنى گرهى است كه سخت گشوده شود . آيا ممكنست تصحيفى از كلمهء « غنجى » باشد ؟ غنج بمعنى كرشمه و غمزه و ناز . ظ : تملّحى ( مجتبى مينوى ) .
ص 189 س 8 مجانس : ظاهرا منظور شعر ى است كه داراى صنعت جناس باشد يعنى « الفاظ به يكديگر مانند در كلام استعمال كردن » و انواعى دارد كه شرح آنها را در كتاب المعجم فى معايير اشعار العجم ( ص 251 - 256 ) و كتابهاى بديع مىتوان يافت .
ص 189 س 8 مطابق و متضاد : شعر ى كه داراى صنعت طباق يا مطابقه باشد و آن آوردن دو لفظ متضادست از لحاظ معنى مانند : روز و شب و سخت و سست ولى براى طباق انواعى ديگر هم در كتابهاى بديع قائل شدهاند از قبيل طباق تضايف مانند پدر و پسر و غيره ( رك . المعجم 256 ، المثل السائر 275 ، هنجار گفتار 228 ) . در ترجمان -
هامش
( 1 ) - به كسر اول و فتح ثانى
( 2 ) - به كسر اول و سكون ثانى