سزد كه دورخ كاريز آب ديده كنى * كه ريز ريز بخواهدت ريختن كاريز ]
( لغت فرس 172 )
ص 158 س 1 و اين هر يكى را سامانيست . . . سامان بمعنى نظم و ترتيب و طرز آرايش كارست :
بوقت دولت سامانيان و بلعميان * چنين نبود جهان با نهاد و سامان بود
( كسائى ، لغت فرس 381 )
ص 158 س 9 قضا : يعنى دادرسى و قضاوت و « منصب و رتبهء قضا » بمعنى شغل قاضى به كار رفته است : « و از متعينان كرمان . . . كه هر دو مقلد منصب قضا بودند . . » ( ظفرنامهء يزدى ، چاپ امير كبير 2 / 379 ، بنقل از فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) .
در تاريخ بيهقى مىخوانيم : « امير پرسيد از حسنك حال تبانيان ، گفت بوطاهر قضاء طوس و نسا دارد و ممكن نبود او را بىفرمان عالى آوردن ، بو صادق را آوردهام » ( تاريخ بيهقى 209 ) .
ص 158 س 9 قسامى : از قسام + ى ( اسم مصدر ) بمعنى « سوگند خوردن در شهادت » ( فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) .
ص 158 س 9 كرسى دارى : « داشتن محضر و منبر » ( سعيد نفيسى ، قابوسنامه ص « لح » ) .
ص 158 س 10 تقويمگرى : « استخراج تقويم » ( سعيد نفيسى ، قابوسنامه ص « لح » )
ص 158 س 11 مولودگرى : « استخراج زايچهء مولود » ( سعيد نفيسى ، قابوسنامه ص « لح » ) .
ص 158 س 11 دستكارى : را « با دست كار كردن ، صنعت يدى ، دست بردن در چيزى ، تصرف كردن ، مرمت » ( فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) و « تيزدستى و صنعت كارى » ( فرهنگ نفيسى ) معنى كردهاند . در فرهنگ آنندراج در توضيح معنى « دستكار » آمده است : « استاد چابك دست ماهر كه دستكارى چيزها كند چون جراح و كحال و روشنگر چنان كه فلكى گفته :
گل چون طبيب دستكار آراسته بر جويبار * آيد كه نرگس را بخار از ديده بردارد سبل
حكيم ازرقى در صفت باد سرد گفته :
باد خوارزمى چو سنگين دل پزشك دستكار * دست پر مسبار دارد آستين پر نيشتر »
در ديوان ازرقى دستكار « استاد چابك ماهر » معنى شده است ( چاپ عبد الرسولى ص 21 ؛ نيز رك . چاپ سعيد نفيسى ص 14 ) ولى شايد با در نظر گرفتن دو بيت مذكور بتوان گفت « دستكار » درين موارد بيشتر بمعنى جراح است و « دستكارى » در اين جملهء قابوسنامه شايد يعنى چابك دستى و تردستى نمودن چنانكه آ .
كرى ( ص 279 ) آن را به حيله و فريب
arifice
ترجمه كرده ؛ در ترجمهء عربى