كه در نسخهء اساس و ل و ن و ب آمده است به صيغهء مبالغهاى مىماند كه شايد در فارسى ساختهاند مانند علامة ؛ آقاى امين عبد المجيد بدوى در ترجمهء عربى عبارت : « يا زن دوست بود يا قواده » نوشتهاند : « فان مثل هذا اما و لوعا بالنساء أو قوادا » ( ص 128 ) .
ص 114 س 7 عوان : در لغت بمعنى ميانه سال ، پاسبان و مأمور اجراى ديوان ، ظالم و سختگيرست و درين جا گويا معنى اخير مراد باشد . عوان را به احتمال قوى مخفف اعوان دانستهاند ( بديع الزمان فروزانفر ، معارف بهاء ولد ص 320 ، جزء چهارم ) .
ناصر خسرو گفته است :
بد فعل و عوان گر چه شود دوست به آخر * هم بر تو به كار آرد يك روز عوانيش
( ناصر خسرو ، ديوان 223 )
كه از مرگ صورت همى رسته گردد * اسير از عوان و امير از عوانى
( سنائى ، ديوان 675 )
ص 114 س 8 فراخ برو چشم : ضبط ديگر نسخهها چنين است : ل : فراخ بر و بريق چشم بود ؛ ن : گشاده [ ابرو ] و فراخ و ازرق چشم بود ؛ ب : گشاده ابرو و فراخ و ازرق چشم بود . اگر چه ضبط نسخهء اساس هم مفيد معنى است ولى بعيد نيست كلمهاى كه صفت چشم بوده در نسخهء اساس از قلم افتاده باشد و يا لا اقل « فراخ برو و چشم » بوده است و « برو » مخفف « ابرو » .
ص 114 س 8 - 9 حدب گونه : حدب بفتح اول و دوم بمعنى گوژپشتى است و حدب گونه صفت است براى توصيف كسى كه چنين به نظر مىرسد و يا شايد يعنى آن كه گونهاش برآمده است .
ص 114 س 16 قفچاقان : قفچاق يا قبچاق يا خفچاخ افراد قومى بودهاند از اقوام زرد پوست و تركان شمالى كه در ناحيهاى بدين نام مىزيستهاند . در حدود العالم راجع به اين ناحيه نوشته است : « خفچاخ را حد جنوبش به بجناك دارد و ديگر همه با ويرانى شمال دارد كه اندر وى هيچ حيوان نيست و ايشان قومىاند از كيماك جدا گشته و بدين جاى مقام كرده و لكن بدخوترند از كيماكيان و ملك ايشان از دست ملك كيماكست » ( حدود العالم 87 نيز رك . تاريخ ادبيات در ايران 2 / 77 ببعد ) . مرحوم قزوينى راجع به قبچاق نوشتهاند : « رك . مسالك الابصار
b 07 . f
حدود و شرح مبسوط شافى آن » ( يادداشتهاى قزوينى 6 / 137 ) ؛ « مراكب جياد چون اسبان قفچاق » ( وصاف 67 ) گويا اسبان قفچاقى ضرب المثل در خوبى بودهاند [ در آن اعصار شايد نزد مغولها يا نزد تركها و مغولها ] مثل اسبان عربى نزد مسلمين » ( يادداشتهاى قزوينى 6 / 169 ) . نيز رك . مقالهء