موجب سرور گردد ، به فرزند نيز ازينرو قرة العين گفتهاند و تقريبا معادل « نور چشم » فارسى است ؛ قرة عينى يعنى نور چشم من ، پسر من . بيت نظامى معروف است :
« اى چارده ساله قرة العين . . . » .
ص 62 س 1 گلهء دشمنان با دوستان كنند : اين مضمون را در ديگر آثار فارسى نيز مىيابيم از جمله سعدى گفته است :
از دشمنان برند شكايت به دوستان * چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم
( سعدى ، كليات ( طيبات ) 639 )
ص 62 س 7 از جمله حاجبان پدرم حاجبى بود : حاجب از ريشهء حجب است و معادل فارسى آن به ترجمهء زمخشرى « پردهدار ، پاسدار » ( مقدمة الادب 1 / 245 ، 255 ) و در دربارهاى قديم عنوان مقامى بوده است و حاجبان غالبا مقرب بودهاند و دستورهاى پادشاه را ابلاغ مىكردهاند و يا واسطهء كسب اجازهء ديدار با سلطان بودهاند چنان كه از جمله در تاريخ بيهقى مىبينيم ، براى اطلاع بيشتر رك . مقالهء :
M . Sobernheim , Ency . de l'Islam , II , 219
ص 62 س 8 رايض : ( رائض ) رامكنندهء ستوران سركش و مربى اسب است .
ص 62 س 9 درست قوايم : كلمهء عربى قوائم جمع قائمه است بمعنى يك پا و يك دست ستور و درست قوائم يعنى چهار دست و پايش درست بود . گاهى بمعنى دست و پاى آدميزاد به كار رفته است : « اول در وى ( يعنى برده ) نگرد آنگه قوايم وى نگرد » ( ص 112 همين كتاب ) .
ص 63 س 1 زاد و بود مطلب : آقاى مجتبى مينوى در توضيح كلمهء « زاد و بود » درين جملهء كليله و دمنه : « و ضربت شمشير آب دارش خاك از زاد و بود دشمن برآورد » ، نوشتهاند :
« زاد و بود ، آنجا كه انسان در ان زاد و دران بود » ( كليله و دمنه 93 / 1 ح ) . سنائى در حديقه گفته است :
همچو احرار سوى دولت پوى * همچو بدبخت زاد و بود مجوى
« در حديقهء سنائى گذشته ازين بيت بار ديگرى هم آمده است ( چاپ مدرس رضوى 457 ) :
آن شنيدى كه در عرب مجنون * بود بر حسن ليلى او مفتون
حله و زاد و بود خود بگذاشت * رنج را راحت و طرب پنداشت
ابو حنيفهء اسكافى گويد ( تاريخ بيهقى چاپ فياض 276 ) :
به زاد و بود وطن كرد ، ز انكه چون خواهد * كه قطره در گردد آيد او بسوى بحار
و جمال الدين عبد الرزاق گويد ( ديوان چاپ وحيد 80 ، زاد بود چاپ شده ) .
چو نام و ننگ فزايد عنا نه نام و نه ننگ * چو زاد و بود نمايد جفا نه زاد و نهبود