منى چنين سخن گفتن كه ممكن شود « 1 » مرا چنين كارى كردن كه تا قيامت بدنامى من اندران « 2 » باشد ؟ پس رسول گفت : اى خداوند ، عضد الدوله را بامير على بمده ، يعنى فخر الدوله ، كه ملك ما ترا ( 85 پ ) از برادر هم زاد و مشفق دوستتر دارد ، چنين و چنين سوگند خورد كه اين روز كه مرا تحميل همىداد « 3 » و به راه گسيل همى - كرد در ميانهء سخن ملك مىرفت كه : خداى تعالى داند كه من امير شمس المعالى را دوست دارم تا بدان جايگاه كه شنودم كه روز فلان شنبد چندين روز از فلان ماه گذشته كه شمس المعالى در گرمابه رفت و اندر « 4 » خانهء ميانگين « 5 » پاى او بلغزيد « 6 » و بيفتاد ، من سخت دل تنگ شدم و گفتم كه : مگر بچهل سالگى « 7 » پيرى ويرا دريافته - است و قوّت ساقط شده ؟ و اين رسول را غرض آن بود كه يعنى بدان كه خداوند من بر احوال تو چون مطلعست و آن « 8 » تعليم عضد الدوله بود . شمس المعالى گفت :
بقاش باد ! منت پذيرفتم بدين شفقت كه نمود و لكن از غم خوردن من نيز ويرا بياگاهان كه : وى آن « 9 » روز فلان شنبد از ماه فلان كه ترا روز ديگر گسيل كرد آن شب در فلان نشستگاه سيكى خورد ، فلان جاى بخفت و با نوشتگين ساقى گرد آمد ، نيم شب را از انجاى برخاست و در سراى زنان رفت و بر بام شد بحجرهء خيزران « 10 » عواده و با وى گرد آمد . چون از بام همى به زير آمد پايش بلغزيد « 11 » و از دو پايهء نردبان بيوفتاد ؛ مرا از جهت وى دل مشغول شد گفتم كه : مگر بچهل دو سالگى عقل ويرا تقصيرى افتاد ؟ مردى چهل دو ساله چرا چندان سيكى خورد كه از بام
هامش
( 1 ) - ن : نباشد ؛ ب : نشود ؛ پ : باشد
( 2 ) - ل : دران
( 3 ) - ن : تحميد مىكرد ؛ پ :
تحميل مىكرد
( 4 ) - ن : در
( 5 ) - در اصل : مايگى ، شايد : ميانگى يا ميانگين ؛ ل :
ميانين ؛ ن و پ : ميانگين ، بقياس ن اصلاح شد ؛ رك . تعليقات
( 6 ) - ل : بلخشيد
( 7 ) - ل : مگر بچهل هفت سال ؛ ن و پ : مگر از پس چهل و هفت سال ؛ ب : مگر در چهل و هفت سال
( 8 ) - ل و ن و ب و پ : اين
( 9 ) - ل : « آن » ندارد
( 10 ) - در اصل :
خيزران ؛ ل : حيزران ، بقياس ل و ن و ب و پ « خيزران » نوشته شد
( 11 ) - ل :
بلخشيد