نيز نگهدار از انكه « 1 » پادشاه چون آفتابست نشايد « 2 » كه آفتاب بر يكى تابد و بر ديگرى نتابد . و نيز رعيت را بلشكر مطيع توان كردن و لشكر را هم برعيت نگاه توان داشت كه دخل از رعيت حاصل شود و رعيت آبادان و بر جاى از عدل بود . پس بيداد را در دل خويش راه مده كه خانهء ملكان دادگر دير بماند و قديمى گردد و خانهء بيدادگران زود پست « 3 » شود زيرا كه داد آبادانى بود و بيداد ويرانى . پس چون آبادانى ديرتر شايد كرد « 4 » ديرتر بماند و ويرانى چون زودتر توان كرد « 4 » زود نيست گردد و حكيمان گفتهاند كه : چشمهء عمارت و خرمى « 5 » عالم پادشاه دادگرست و چشمهء ويرانى و خرابى و دژمى عالم پادشاه بيدادگرست . و بر درد بندگان خداوند عز و جل صبور مباش و پيوسته خلوت دوست مدار كه چون تو از لشكر و مردم نفور گيرى « 6 » مردم و لشكر نيز از تو نفور باشند و در نيكو داشتن لشكر و رعيت تقصير مكن كه اگر تقصير كنى ( 84 پ ) آن تقصير توفير دشمنان باشد . اما لشكر همه از يك جنس مدار كه هر - پادشاهى لشكر همه از يك جنس دارد هميشه اسير لشكر خويش باشد « 7 » ، دايم زبون باشد از انكه از « 8 » يك جنس هميشه متفق يك ديگر باشند ، ايشان را بيك ديگر نتوان ماليدن « 9 » و چون از هر جنسى بود اين جنس را بدان « 10 » ماليده توان داشتن تا آن قوم از بيم اين قوم و اين قوم از بيم آن قوم بىفرمانى نكنند و فرمان تو بر لشكر تو روان بود . و جدّ تو سلطان محمود رحمه اللّه چهار هزار غلام ترك داشتى بسراى دايم و چهار هزار « 11 » هندو ، دايم تركان را بهندوان ترسانيدى « 12 » و هندوان را بتركان
هامش
( 1 ) - ل : از انچه
( 2 ) - در اصل : شايد ، بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد مگر آنكه جمله را به صورت استفهام بخوانيم
( 3 ) - در اصل هست ، ل و ن و ب و پ : نيست
( 4 ) - ل :
كردن
( 5 ) - ل افزوده : اندر
( 6 ) - ل و ن : باشى ؛ ب : نفرت گيرى ؛ پ : شوى ؛ نفور با فتح اول با ضبط نسخهء اساس « نفور گيرى » مناسب نمىنمايد مگر آنكه « نفور » به ضم اول خوانده شود ؛ يا شايد : نفور گردى ، رك . تعليقات
( 7 ) - ل و ن و ب افزوده : و
( 8 ) - ل و ن « از » ندارد
( 9 ) - ن : ماليد
( 10 ) - ل و ن افزوده : جنس
( 11 ) - ل افزوده : راوت
( 12 ) - ن : ماليدى