تا هر دو جنس از يك ديگر ترسان بودندى و مطيع . و ديگر هر وقتى بزرگان لشكر خويش « 1 » بنان و نبيد خوان و با ايشان نيكويى كن بخلعت وصلت و اميدهاى نيكو و دلگرميها نمودن . و لكن چون كسى را صلتى خواهى فرمود « 2 » اگر چيزى اندك بود بزفان خويش بر سر ملا مگوى ، اندر « 3 » نهان كسى را بگوى تا پروانه باشد ، تا دون - همتى نكرده باشى يكى آنكه چيزى نه در خور « 4 » همت ملوك بخشى و يكى آنكه بر سر ملا همت خويش معلوم مردمان كرده باشى كه من هشت سال بغزنين بودم ، نديم سلطان مودود رحمه اللّه بودم ، سه چيز هرگز از وى نديدم : يكى آنكه هر صلتى كه زير « 5 » دويست دينار بودى به زبان خويش بر سر ملا نهگفتى مگر بپروانه . دوم آنكه هرگز چندان نخنديدى كه دندان وى پديدار آمدى ، تبسم كردى . سه ديگر آنكه اگر چه سخت در خشم رفتى هرگز كس را جز بىحميّت نخواندى ، سخت نيكو سه عادت بود . و شنودم كه ملوك روم را هم اين عادت بود اما ايشان را رسمى ديگرست كه ملوك عجم را نيست « 6 » : كسى را كه ملوك روم بدست خويش بزنند تا او زنده باشد هرگز هيچ كس ويرا نتواند زدن ، گويند : همچون ملكى بايد كه او را بزند كه او را ملك بدست خويش زده است .
اكنون باز بحديث اول آمدم ، بحديث سخا ، ترا نتوانم گفتن « 7 » كه بسيم « 8 » سخى باش ، بارى دون همت مباش و اگر از سرشت خويش باز نتوانى استاد « 9 » ( 85 ر ) چنين كه گفتم بارى بر سر ملا همت و نعمت خويش بمردمان منماى كه اگر سخا « 10 » نكنى خلق دشمن تو شوند و اگر در وقت با تو چيزى نتوانند كردن چون دشمنى پديد آيد جان فداى تو نكنند و دوستان دشمن تو باشند . اما جهد كن تا
هامش
( 1 ) - ل و ن و ب و پ افزوده : را
( 2 ) - ل و ن و پ : فرمودن
( 3 ) - ن : در
( 4 ) - ل :
در خورد
( 5 ) - ن : كم از ؛ ب : زير از
( 6 ) - ل افزوده : و نه ملوك عرب را ، ن : عجم و عرب را ؛ ب : و عرب را هم نيست ؛ پ : عرب و عجم
( 7 ) - ن : گفت
( 8 ) - چنين است ل ب ؛ ن و پ : بستم
( 9 ) - ل : ايستادن ؛ ن و ب : ايستاد
( 10 ) - ل : چنان