نروى كه فرمانى بود ما را كه كسى زهره دارد كه بران فرمان كار نهكند .
پس تا تو باشى توقيع بدروغ مكن و اگر عاملى بر فرمان تو كار نكند ويرا عقوبتى بليغ فرماى تا توقيع خويش را بزندگانى خويش روان « 1 » نگردانى خود پس از تو بتوقيع تو كسى كار نكند . پس پادشاهان و وزيران را فرمان يكى بايد كه بود و امرى قاطع تا حشمت بر جاى بماند و شغلها روان بود . و نبيد مخور كه از نبيد خوردن غفلت و رعونت « 2 » خيزد و نعوذ باللّه از وزير غافل و رعنا . و چون پادشاه بنبيد مشغول شود [ و وزير نيز هم بنبيد مشغول بود ] « 3 » خلل اندر « 4 » مملكت زود راه يابد . پس خود را و خداوند خود را صيانت كن ، چنين باش كه گفتم ، از انكه وزير پاسبان مملكت بود و سخت زشت بود كه پاسبان را پاسبان بايد . پس اگر اتفاق وزارت نيفتد و سپهسلار « 5 » باشى شرط سپهسلارى « 5 » نگهدار « و اللّه الموفق » .
هامش
( 1 ) - ل و ن و ب : معظم و روان ؛ در نسخهء ب فعل جمله « كرده باشى » است . نسخهء اساس :
با روان ، بقياس معنى جمله و ديگر نسخهها اصلاح شد
( 2 ) - ن افزوده : و بزه
( 3 ) - بقياس ل و ن و ب از نسخهء ل افزوده شد
( 4 ) - ن : در
( 5 ) - ل و ب : اسفهسلار ؛ ن : اسفهسالار