بنه گردانند . و غافل مباش از پيوسته پرسيدن حال ولى نعمت خويش و از احوال وى آگاه بودن « 1 » چنان كه همه كسهاى او را نيكودارى تا همه جاسوسان تو باشند آنكه نزديكان او باشند « 1 » تا از هر نفسى كه او بزند آگاه باشى « 2 » و هر سخنى را جوابى انديشيده باشى « 2 » و هر زهرى را پادزهرى ساخته . و از « 3 » پادشاهان اطراف عالم پيوسته آگاه باشى ، چنان بايد كه هيچ پادشاه دوست و دشمن تو و آن خداوندان تو شربتى آب نخورند « 4 » كه نه مخبران تو « 5 » ترا ننمايد « 6 » و تو از مملكت وى چنان آگاه باشى كه از مملكت خداوند خويش .
حكايت چنان شنودم كه بروزگار فخر الدوله ، صاحب اسماعيل عباد رحمه اللّه دو روز بسراى « 7 » نيامد و بديوان ننشست و كس را بار نداد . منهى فخر الدوله را باز نمود ، فخر الدوله كس فرستاد كه : خبر دلتنگى تو شنودم دلم تنگ شد اگر چنان كه از جانبى دل مشغولى هست در مملكت باز نماى تا ما نيز مصلحت آن كار بر دست گيريم ، پس اگر از ما دل تنگى رسيده است هم بگوى تا عذر آن باز - خواهيم . صاحب گفت : معاذ اللّه كه [ از ] « 8 » خداوند بنده را دلتنگى باشد و حال مملكت بر نظام است و خداوند بنشاط مشغول باشد كه اين دلتنگى بنده زود زايل شود . روز سوم بسراى آمد بر حال خويش ، دل خوش كرده ، فخر الدوله پرسيد كه :
از چه دل مشغول بودى ؟ صاحب گفت كه : از كاشغر منهى من نبشته بود كه : خاقان با فلان سپاه سلّار « 9 » سخنى گفت ، نتوانستم ( 80 پ ) دانستن « 10 » كه چه گفت ؟ مرا
هامش
( 1 - 1 ) ، ل و ن : چنان كن ( ن : چنان كه ) همه ( ن : ندارد ) نزديكان او جاسوس تو باشند ؛ ب : چنان كه كسان وى جاسوس تو باشند
( 2 - 2 ) ، ل و ن : ندارد
( 3 ) - در اصل : باز ؛ بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد
( 4 ) - ل و پ : نخورد
( 5 ) - ل : كه منهى تو ؛ ن :
كه كسان ايشان ؛ پ : كه كس وى
( 6 ) - ظ . ننمايند ؛ چنين است ن : ننمايند
( 7 ) - در اصل : سراى ، بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد
( 8 ) - بقياس ل و ن و پ افزوده شد ؛ ب : از ان
( 9 ) - ل : اسفهسلّار ؛ ن : اسفهسالار
( 10 ) - ل : دانست