حكايت چنان كه شنودم كه ابو الفضل [ بلعمى ] « 1 » ، سهل خجندى را صاحب ديوانى سمرقند داد ، منشورش توقيع كرد و خلعتش داد . آن روز كه خواست رفت « 2 » بسراى خواجه رفت بوداع كردن و فرمان خواستن . چون خدمت وداع بكرد و دعاى خير بگفت و آن سخنى كه به ظاهر خواست گفتن بگفت پس خلوت خواست ، خواجه جاى خالى فرمود كردن . سهل گفت : بقاى خداوند باد ، من بنده همىروم ، چون بر سر شغل رسم ناچاره « 3 » فرمانها روان شود ، خداوند با بنده نشانى كند كه كدام فرمان بايد كه پيش گيرد « 4 » تا بنده بداند كه فرمانى كه نبايد گرفت كدام باشد و اگر بايد كرد كدام باشد ؟ بو الفضل بلعمى گفت : اى سهل نيكو گفتى و دانم كه تو اين بروزگار انديشه كرده باشى ، ما را نيز انديشه بايد كرد « 5 » ، در وقت جواب باز نتوانم داد « 6 » ، روزى چند توقف كن . سهل باز خانه رفت . در وقت سليمان بن يحيى الچغانى را ( 81 ر ) صاحب ديوانى سمرقند داد « 7 » و اندر وقت منشور و خلعتش راست كردند و براهش كردند و سهل را فرمود كه : يك سال از خانه بيرون مياى . سهل يك سال در خانهء خويش ببخارا بزندان بود . بعد از يك سال پيش خواندش و گفت : اى سهل ما را كى ديده بودى با دو فرمان : يكى راست و يكى دروغ ؟ و بزرگان جهانيان را بشمشير فرمان بردارى آموزند ، در ما چه احمقى ديدى كه ما كهتران خويش را بىفرمانى آموزيم و گوييم كه بفرمان ما كار مكن ؟ فرمان ما يكى باشد ، آنچه نخواهيم كرد « 8 » خود نفرماييم و چون فرموديم خود كرده شد كه ما را از كسى بيمى نيست و نه نيز در « 9 » شغل عاجزيم . و اين گمان كه تو بر ما بردى كار عاجزان باشد چون تو ما را در شغل پياده دانستى ما نيز ترا از عمل پياده كرديم تا تو بران دل به عمل
هامش
( 1 ) - بقياس ن و ب و پ افزوده شد
( 2 ) - ل : رفتن
( 3 ) - ل : ناچار ؛ ل و ن افزوده :
ازينجا
( 4 ) - ل : باشد كه پيش بايد بردن
( 5 ) - ل و ن : كردن
( 6 ) - ل : دادن
( 7 ) - ل و ن : دادند
( 8 ) - ل : كردن
( 9 ) - ل : اندر