توفير لشكرى را دشمن خويش كنى و دشمن خداوند خويش . و اگر خواهى كه كفايتى بنمايى ( 79 پ ) و مال جمع كنى و بحاصل آرى ويرانيهاى مملكت را آبادان گردان تا ده چندان توفير پديد آيد و خلقان خداى تعالى را بىروزى نكرده باشى .
حكايت « 1 » بدانكه چنان كه « 1 » شنودم كه ملكى از ملكان پارس با وزير خويش متغيّر شد ويرا معزول كرد ، « 2 » وزارت را كسى ديگر نامزد كرد و اين معزول را گفت :
خويشتن را جايى اختيار كن كه به تو دهم تا تو با نعمت و قوم « 3 » خويش آنجا روى و مقام كنى . وزير گفت : مرا نعمت نهمىبايد هر چه مرا هست ترا دادم و هيچ جاى آبادان نخواهم كه مرا بخشد ، اگر بر من رحمتى همىكند از مملكت خويش دهى ويران به من دهى « 4 » تا من به حق الملك « 5 » با مرّقعى بروم و آن ده « 6 » آبادان كنم و آنجا بنشينم . اين ملك فرمود كه چندان ده ويران كه خواهد ويرا دهيد . اندر « 7 » همه مملكت بگرديدند يك بدست زمين جز آبادان نيافتند كه بوى دهند ، تا خبر دادند كه در همه مملكت ويرانى نيست و بدست همىنيايد . وى ملك را گفت : اى خداوند من خود دانستم كه در تصرف من ويران نيست امّا اين ولايت كه از من بازگرفتى به كسى ده كه اگر وقتى ازو باز خواهى همچنين به تو سپارد كه من به تو سپردم .
چون اين سخن معلوم ملك شد از ان وزير معزول عذرها خواست و ويرا خلعت داد و وزارت بوى باز داد .
پس اندر « 8 » وزارت معمار و دادگر باش تا زبان « 9 » تو هميشه دراز باشد و زندگانى
هامش
( 1 - 1 ) ، ل : بدانكه چنان ؛ ب : چنين ؛ ن : بدانكه ملكى از . . . ؛ پ : ندارد
( 2 ) - ل و ن افزوده : و
( 3 ) - ل و ب : ندارد ؛ ن و پ : حشم ؛ در نسخهء اساس ظاهرا « قوم » است
( 4 ) - ل و ن و پ : بخشد
( 5 ) - ل و ن و ب : به حق الملك ( ن : به حق ملك ) تا من
( 6 ) - ل و ن افزوده : را
( 7 ) - ن : در
( 8 ) - ن : در
( 9 ) - ن افزوده :
و دست