و نامهء خود را باستعارت « 1 » و آيات قرآن و اخبار رسول عليه السلام آراسته دار و اگر نامه پارسى بود پارسى مطلق منبيس كه ناخوش بود ، خاصه پارسى درى كه نه معروف بود آن خود نبايد نبشت « 2 » به هيچ حال كه خود ناگفته بهتر از گفته بود . و تكلفهاى « 3 » نامهء تازى خود معلوم است كه چون « 4 » بايد كرد « 5 » و اندر « 6 » نامهء تازى سجع هنرست و خوش آيد لكن اندر « 6 » نامهء پارسى سجع ناخوش آيد اگر نه گويى بهتر باشد . اما هر سخنى كه گويى عالى و مستعار « 7 » گوى و مختصر بايد گفت « 8 » و كاتب بايد كه اسرار كاتبى نيك داند و سخنهاى مرموز را نيك اندر يابد .
حكايت چنان كه شنيدم اى پسر كه جدّ [ تو ] « 9 » سلطان محمود رحمه اللّه بخليفهء بغداد ، القادر باللّه ، نامه فرستاد و گفت كه : بايد كه ماورا [ ء ] النهر « 10 » به من بخشى و مرا منشور دهى تا بروم و بشمشير ولايت بستانم و آن منشور بر عام عرضه « 11 » كنم تا بفرمان [ و ] « 12 » منشور رعيت بر من مطيع باشند . القادر باللّه گفت : اندر همه اسلام مرا ازيشان مطيعتر كس نيست معاذ اللّه كه من اين كنم و اگر تو بىفرمان من اين كنى همه عالم را « 13 » بر تو بشورانم . سلطان محمود از ان سخت « 14 » طيره شد ، رسول خليفه را گفت « 15 » : چه گويى من از بو مسلم كمترم ؟ مرا خود اين شغل با توست « 16 » ، اينك آمدم با دو هزار پيل و دار الخلافه بپاى پيلان ويران كنم و خاك وى بر پشت پيلان بغزنين آرم و تهديد عظيم بنمود از بارنامهء پيلان خويش . رسول برفت و بعد از ان به چند گاه باز آمد . سلطان باز بنشست و حاجبان و غلامان صف زدند و پيلان مست بر در
هامش
( 1 ) - ل و ن افزوده : و امثال
( 2 ) - ل : نبشتن ؛ ن : نوشتن
( 3 ) - ل : نكتهاى
( 4 ) - ل :
كچون
( 5 ) - ل : كردن
( 6 ) - ن : در
( 7 ) - ل افزوده : و شيرين ؛ ن : شيرينتر
( 8 ) - ل : گفتن
( 9 ) - بقياس ل و ن و ب و پ افزوده شد
( 10 ) - در اصل : ماورا لنهر
( 11 ) - ل : عرض
( 12 ) - بقياس ل و ن و پ افزوده شد
( 13 ) - ل و ب « را » ندارد
( 14 ) - ل و ن و پ : سخن
( 15 ) - ل و ب افزوده : كه قادر را بگوى ؛ ن و پ : كه خليفه را بگوى
( 16 ) - ل : با تو افتاد ؛ ن : با تو افتادست