داد كه عبد الملك نبيد خواره بود و از قضا معزول بدين سبب . روزى در مجلس شراب غلامى ساقى نبيد بدين عبد الملك داد ، چون نبيد بستد بغلام اندر نگريد ، به چشم بوى اشارتى كرد ، يك چشم را لختى فرو گرفت . مأمون بديد ، عبد الملك بدانست كه مأمون آن بديد و آن اشارت بدانست ، همچنان چشم نيم گرفته همى داشت . مأمون بعد از ساعتى « 1 » پرسيد كه : اى قاضى چشم ترا چه افتاد ؟ عبد الملك [ گفت ] « 2 » : ندانم يا امير المؤمنين اندرين ساعت بهم فراز آمد . و بعد از ان تا وى زنده بود در سفر و در حضر و در ملا و در خلا هرگز چشم تمام باز نگشاد تا آن تهمت از دل مأمون ببرد .
پس آن كس « 3 » كه او نديم پادشاه يا همنشين بزرگان بود چنين بود و چنين كفايتى بايد « 4 » تا دانسته باشى كه نديمى پادشاه كردن نه از گزافست « 4 » .
هامش
( 1 ) - ل و ب افزوده : عمدا ؛ ن : پرسيد بعمدا ؛ پ : بعمدا
( 2 ) - بقياس ل و ن و ب و پ افزوده شد
( 3 ) - ل افزوده : را ، و جمله چنين تمام شده : . . . كه نديم پادشاه بود چنين كفايت بايد
( 4 - 4 ) ، ل و ن : ندارد