هزل نگويى و وقت هزل جدّ نگويى كه هر علمى كه بدانى و استعمال آن ندانى كردن دانستن و نادانستن آن بنزديك مردمان يكى باشد . و با اين همه كه گفتم بايد كه اندر تو رجوليّتى باشد كه اين ملك نه همه بعشرت مشغول بود چون وقت مردى بود بايد كه مردى نمايى و [ ترا ] « 1 » توانايى آن بود كه با مردى و دو مرد « 2 » بزنى مگر و العياذ باللّه اندر ميانهء خلوتى در ميان قصف « 3 » و نشاط كسى خيانت انديشد برين پادشا و از جملهء حوادثها حادثهاى بيوفتد تو آنچه شرط مردى و مردمى بود بجاى آر تا آن ولى نعمت بسبب تو رستگارى يابد و اگر كشته شوى حق نعمت [ خداوند ] « 4 » خويش بجاى آورده باشى و بنام نيكو رفته و حق فرزندان تو برو واجب شود و اگر برهى خود نام نيكو و نان يافته باشى تا عمر تو بود .
پس اينكه گفتم اگر جمله در تو موجود نباشد بايد كه بيشترى « 5 » باشد تا تو نديمى پادشاه را شايى و اگر چنان كه از نديمى پادشاه بنان خوردن و نبيد خوردن و هزل گفتن بسنده كنى آن لييمى بود نه نديمى ، تدبير نديمى عام كن تا آن خدمت بر تو و بال نگردد . و نيز هرگز تا تو باشى پيش خداوندان خويش از خويشتن غافل مباش و در مجلس پادشاه در بندگان او منگر ، چون ساقى نبيد به تو دهد هر گه كه قدح بستانى در روى وى منگر ، سر پيش فگنده دار ، بستان و بخور و قدح بازده چنان كه اندر وى ننگرى تا خداوندان را از تو بخيالى « 6 » صورت نبندد و خويشتن را « 7 » نگاه دار تا ترا چنان ( 76 ر ) نيفتد كه قاضى عبد الملك عكبرى « 8 » را افتاد .
حكايت شنيدم كه قاضى عبد الملك عكبرى « 8 » را مأمون خليفه نديمى خويش
هامش
( 1 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 2 ) - در اصل : دمرد ، بقياس ل و ن اصلاح شد ؛ شايد بتوان تصور كرد كه كاتب « دو » را به صورت « دُ » مىنوشته مانند « دُ ديگر » ولى در ديگر جاهاى كتاب چنين نيست و « دو » آمده است
( 3 ) - ل و ب : عشرت ؛ ن : ندارد
( 4 ) - بقياس ل و ب افزوده شد
( 5 ) - ل و ب : بيشترين
( 6 ) - ل و ب : خيالى ؛ ن :
چيزى
( 7 ) - ن « را » ندارد
( 8 ) - ل و پ : عبقرى ؛ ن : غفرى