حجت مكن تا اگر خواهى كه منكر شوى توانى شدن . و پيوسته سود و زيان و كدخدايى خويش و معاملهء خود را مطالعه همىكن تا از آگاه بودن سوزيان « 1 » خويش فرو نمانى . و از خيانت كردن با مردم بپرهيز كه هر كه با مردمان خيانت كند پندارد كه خيانت با ديگران كرده است و غلط سوى اوست كه آن خيانت با خويشتن كرده بود .
حكايت چنان كه شنيدم كه مردى گوسفندى « 2 » رمه داشت فراوان ، ويرا شبانى بود صاين و پارسا . هر روزى شير گوسفندان چندانكه بودى حاصل كردى و بنزديك خداوند گوسپند « 3 » بردى . آن مرد هم چندان آب بر شير كردى و بشبان دادى و گفتى : رو به فروش . و شبان آن مرد را نصيحت همىكرد و پند همىداد كه :
چنين مكن و با مسلمانان خيانت مكن و روا مدار كه عاقبت مردم خاين نامحمود بود . و آن مرد سخن شبان نشنود و همچنان همىكرد تا باتفاق شبى اين شبان گوسپندان را در رودكدهاى بداشته بود و خود بر بلندى رفته و خفته و فصل بهار بود ، مگر بر كوه بارانى آمد عظيم و سيلى سخت عظيم بيامد و اندرين رودخانه « 4 » افتاد و اين گوسفندان را جمله ببرد و هلاك كرد . روز ديگر شبان به شهر آمد و بخانهء صاحب گوسفندان رفت بىشير ، مرد پرسيد كه : چونست كه شير نياوردى ؟
شبان گفت : اى خواجه من ترا گفتم كه : آب بر شير مزن و خيانت مكن ، فرمان من ( 66 ر ) نبردى اكنون آن آبها جمله گرد شد و بر گوسفندان تو گماشتند و گوسپندان تو جمله ببرد و هلاك كرد . « 5 » آن مرد پشيمان شد و پشيمانى سود نداشت . « 5 »
تا بتوانى از خيانت پرهيز كن كه هر كه يك بار خاين گشت بيش كس را « 6 »
هامش
( 1 ) - ل و ن : سود و زيان
( 2 ) - ل : مردى بود گوسفند خداى ؛ ن و پ : مردى بود گوسفنددار
( 3 ) - ل : گوسفند خداى
( 4 ) - ل : رودكده
( 5 - 5 ) ، ل و ن : ندارد
( 6 ) - ل و ن و پ « را » ندارد و اگر مربوط به سبك اين دوره نباشد زائد مىنمايد