و نه رود كه صعلوك نخست قصد سلاح داران كند . و اگر پياده باشد با سوار هم راهى نكند ( 65 ر ) و از مردم بيگانه راه نپرسد مگر از كسى كه ويرا بصلاح داند كه بسيار مردم ناپاك بود كه راه غلط نمايد و خود از پس بيايد و كالا بستاند . و هر كسى را كه به راه آيد بتازه رويى سلام كند و خويشتن را بمضطرى و درماندگى ننمايد و با رصدبانان خيانت نكند و لكن « 1 » به چيز و فريفتن ايشان بسخن خوش تقصير نكند « 1 » . و بىزاد به راه نرود و تابستان بىجامهء زمستان « 2 » و زمستان بىجامهء تابستان « 2 » نرود اگر چه راه سخت آبادان بود . و خفير و مكارى را خشنود دارد و چون جايى فرود آيد « 3 » آشنا دلير « 3 » نباشد و « 4 » بياع با ديانت و امين گزيند و صحبت با سه قوم كند : با مردم « 5 » جوانمرد پيشه و عيّار « 5 » و با مردم توانگر و با مروت و با مردم راه دان و بوم شناس . و جهد كند تا خود را بگرما و سرما و تشنگى و گرسنگى خود كند و اسراف نكند در آسايش تا اگر وقتى بضرورتى اوفتد رنجش نرسد . و بهر كارى كه بتوانى كردن هم تو كن و بر كس ايمن مباش كه دنيا زود فريبست « 6 » . اما سرمايهء بازرگانى راستى و ديانت « 7 » شناختن بود « 8 » و در خريد و فروخت جلد باش و امين و راستگوى و بسيار خر « 9 » و بسيار فروش باش . و تا بتوانى بنسيه ستد و داد مكن پس اگر كنى با چند گونه مردم مكن : با مردم كمچيز « 10 » و با مردم نو كيسه و با علوى و با كودك و با دانشمند و با وكيلان قاضى و با مفتيان شهر و با خادمان . و هر كه با اين قوم « 11 » ستد و داد كند از درد سر و زيان و پشيمانى نرهد .
و مردم چيز ناديده را به چيز استوار مدار و بر مردم ناآزموده ايمن مباش و آزموده را
هامش
( 1 ) ، ل : بخيره سخن در فريفتن ايشان نكند ؛ ب : بخيره سخن خويش در فريفتن ايشان تقصير نكند ؛ ن : بلطف و سخن خوش با ايشان تقصير مكن
( 2 ) ، ل و ن : ندارد
( 3 ) ، در اصل : اسا ؟ دلير ؛ ل : استاد و دلير ؛ ن آشنا و دلير ؛ ب : آشنا دلير ؛ بقياس معنى و ديگر نسخهها « آشنا » خوانده شد
( 4 ) - ن : « و » ندارد
( 5 ) ، ل و ن : جوانمرد و عيار پيشه
( 6 ) ، ن : ندارد
( 7 ) - در اصل : و بابت ؛ بقياس ل و ب اصلاح شد
( 8 ) ، ن : ندارد
( 9 ) - ن : بسيار خرنده
( 10 ) - در اصل : كم خير ؛ بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد
( 11 ) - ل و ب افزوده : نسيه