شب و روز چون شيفتگان همىگشتى و همىگريستى و زارى همى ( 62 پ ) كردى . روزى بتماشا رفته بوديم من [ و ] « 1 » وى در دشت تنها همىگرديديم ، زمانى جايى بنشستيم . اين مرد با من سخن اين كنيزك همىگفت و زار همىگريست و دل من بر وى بسوخت كه بيست ساله دوست من بود . ويرا گفتم : اى فلان ترا زر نيست تمام « 2 » و مرا نيز نيست و هيچ كس دانى كه درين معنى فرياد تو نخواهد رسيد اما مرا در همه جهان صد دينارست بسالهاى دراز جمع كردهام . اين صد دينار ترا دهم و تو باقى بر سر نهى و اين كنيزك را بخرى و يك ماه مراد خويش از وى برگيرى و پس از ماهى بفروشى و زر من باز دهى . اين مرد پيش من به خاك بگرديد « 3 » و سوگندان خورد كه : يك ماه بدارم و پس از ان اگر بزيان خرند « 4 » بفروشم و زر تو باز دهم . من آن زر از ميان بگشادم و به دو دادم ، من بودم و او و خداى عز و جل ، اكنون چهار ماه برآمد نه زر من باز همىدهد و نه كنيزك همىفروشد . قاضى گفت : كجا نشسته بودى بدين وقت كه زر به دو دادى ؟ گفت : به زير درختى . قاضى گفت : پس كه « 5 » به زير درختى بودى چرا مىگويى كه گواه ندارم ؟ اين خصم را گفت : هم اينجا بنشين پيش من و مدعى را گفت : دل مشغول مدار برو و زير آن درخت دو ركعت نماز كن و صد « 6 » بار بر پيغامبر صلى اللّه عليه و سلم درود ده و آن درخت [ را ] « 7 » بگوى كه : قاضى ترا همى - خواند ، بيا و گواهى من بده . خصم تبسّم كرد ، قاضى بديد و بر خويشتن پوشيده كرد . مدعى گفت : اى قاضى ترسم كه آن درخت بفرمان من نيايد . قاضى گفت :
اين مهر من ببر و درخت را گوى كه : اين مهر قاضى است ، همىگويد : بيا و
هامش
( 1 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 2 ) - ل و ن : تمامى ( ن : بتمامى ) بهاى وى
( 3 ) - ل و ن : بغلتيد
( 4 ) - ل افزوده : و اگر بسود ؛ ن : يا بسود خواهند
( 5 ) - ل و ن :
گفت چون
( 6 ) - ل : چندين ؛ ن : چند
( 7 ) - بقياس ل و ب افزوده شد