شناس و صاحب سياست و دانا بعلم دين و شناسندهء طريقههاى هر گروه و از احتيال هر گروه و ترتيب هر مذهبى و هر قومى آگاه باش . و بايد كه حيل قضاة « 1 » ترا معلوم باشد تا اگر وقتى مظلومى به حكم آيد و ويرا گوايى نباشد و بر وى ظلم رود و حقى از آن وى بخواهد رفتن « 2 » از كار آن مظلوم بر رسى « 2 » و بحيله و تدبير آن مستحق را به حق خويش رسانى .
حكايت چنان كه بطبرستان قاضى القضاة ابو العباس رويانى بود . و وى مردى مستور بود و اعلم و ورع و پيش بين و صاحب تدبير . و وقتى بمجلس او مردى پيش او به حكم آمد و بر مردى صد دينار دعوى كرد . قاضى از ان خصم پرسيد .
آن مرد انكار كرد . قاضى اين مدعى را گفت : گواه دارى ؟ گفت : ندارم . قاضى گفت : پس ويرا سوگند دهم . مدعى بگريست زار زار و گفت : اى قاضى زينهار ! ويرا سوگند مده كه وى بر سوگند « 3 » خوردن دلير شده است و باك ندارد . قاضى گفت :
من از شريعت بيرون نتوانم شد « 4 » يا ترا گواه بايد يا ويرا سوگند رسد . مرد در پيش قاضى در خاك همى گرديد « 5 » و همى گفت : زينهار ! اى قاضى مرا گواه نيست و « 6 » وى سوگند بخورد و من مظلوم و مغبونم ، « 7 » زنهار به گردن تو تدبير بكن . « 7 » قاضى چون زارى مرد بديد بدانست كه راست همىگويد . گفت : اى خواجه وام دادن تو او را چگونه بوده است ؟ از اصل كار مرا باز گوى تا بدانم كه اين كار چون رفته است ؟ اين مظلوم گفت : زندگانى قاضى دراز باد ، اين مرد مردى بود چند - ساله دوست من ، اتفاق افتاد كه بر پرستارى عاشق شد قيمت وى صد و پنجاه دينار و مايهء اين مرد كم از صد [ و ] پنجاه دينار بود . و هيچ [ وجهى ] « 8 » نمىدانست ،
هامش
( 1 ) - ل و ن : حيل القضاة
( 2 - 2 ) ، ل و ب : فرياد آن مظلوم رسى ؛ ن : آن مظلوم را فرياد رسى
( 3 ) - ل افزوده : دروغ
( 4 ) - ل و ن : شدن
( 5 ) - ل : غلتيد ؛ ن :
بغلطيد
( 6 ) - ل و ن و ب « و » ندارد
( 7 - 7 ) ، ل و ب : زينهارم به گردن تو تدبير من بكن ؛ ن : تدبير كار من كن
( 8 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد