سراى پدر خويش آهنگران ديده بود كه كاردها و تيغها و ركابها و دهانها « 1 » كردندى مجاور ، و مگر در طالع وى اين صناعت اوفتاده بود . هر روز گرد ايشان همىگشتى و همىديدى و اين صناعت بياموخته بود . و اين روز كه بروم درماند هيچ حيله ندانست ، بدوكان آهنگران رفت و گفت : من اين صناعت دانم . ويرا بمزدور « 2 » گرفتند و چندانكه آنجا بود از ان صناعت همىزيست و بكس نيازش نبود ؛ تا آن وقت كه به وطن خويش باز رسيد ، چنان كه شنيدهاى ، بعد از ان بفرمود كه هيچ محتشم فرزند خويش را « 3 » صناعت آموختن عيب مداريد « 4 » كه بسيار وقت باشد كه ابوّت « 5 » و شجاعت سود ندارد ، هر دانشى كه بدانى روزى به كار آيد ، و بعد از ان در عجم آن رسم در افتاد كه هيچ محتشم نبود كه صناعتى ندانستى هر چند بدان حاجتش نبودى و آن به عادت كردند .
پس هر چه بتوانى آموختن بياموز كه منافع آن به تو بازگردد .
اما چون پسر بالغ گشت بنگر اندر وى اگر سر صلاح و كدخدايى دارد و دانى كه بزن و كدخدايى مشغول خواهد شدن پس تدبير زن خواستن كن و زنش بده تا آن حق نيز گزارده باشى . اما اگر پسر را زن همىدهى و اگر دختر را بشوى دهى با خويشاوندان خويش وصلت مكن و زن از بيگانگان خواه كه با قرابات خويش اگر وصلت كنى و اگر نهكنى ايشان خود خون و گوشت توند « 6 » ، پس زن از قبيلهء ديگر خواه تا قبيلهء خويش را به دو قبيله كرده باشى و بيگانه را خويش گردانيده تا قوت تو يكى دو باشد و از دو جانب ترا معونت كنان باشند . پس اگر دانى كه سر كدخدايى و روزبهى ندارد پس دختر مسلمانى را با وى در بلا مفگن كه هر دو از يك ديگر برنج ( 54 ر ) باشند ، بگذار تا چون بزرگ شود خود چنان كه خواهد
هامش
( 1 ) - دهانهها ؛ كمى جلوتر كلمهء تيغها نيز در نسخهء اساس با فتح سوم است
( 2 ) - ل و ب :
مزدور ؛ ن : بمزدورى ؛ پ : به مزد
( 3 ) - ل و ن افزوده : از
( 4 ) - ن : ندارند ؛ ب : ندارد
( 5 ) - ن : قوت ؛ پ : ادب
( 6 ) - تواند