قوم را تعريف همىكرد كه اين فلانست و آن فلانست « 1 » . وى هر كسى را نقصى « 2 » همى كرد تا امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه برگذشت ، شهربانو پرسيد كه : اين كيست ؟
سلمان گفت : امير المؤمنين عمر خطاب رضى اللّه عنه . شهربانو گفت : مردى محتشم است و بزرگوار اما پيرست . امير المؤمنين على عليه السلام « 3 » بر گذشت ، پرسيد كه :
اين كيست ؟ سلمان گفت : پسر عم پيغامبر ماست ، على بن ابى طالب عليه السلام . گفت :
مردى سخت بزرگوارست و سزاى ( 54 پ ) منست اما مرا بدان جهان از فاطمهء زهرا رضى اللّه عنها شرم آيد ، ازين جهت نخواهم . پس امير المؤمنين حسن بن على رضى اللّه عنهما برگذشت ، پرسيد و گفت : اين در خور منست و لكن بسيار نكاح است نخواهم ؛ تا امير المؤمنين حسين رضى اللّه عنه برگذشت . ازو بپرسيد ، گفت : شوى من اين بايد كه باشد كه دختر دوشيزه را شوى دوشيزه بايد و من هرگز شوى نكردهام و او زن نكرده است .
اما داماد نيكو روى گزين و دختر بمرد زشتروى مده كه دختر دل بر شوهر زشت روى ننهد ترا و شوى را بدنامى بود . پس بايد كه داماد پاك روى « 4 » و پاك دين و باصلاح و با بسيار كدخدايى باشد چنان كه تو نان و نفقات دختر خويش دانى كه از كجا و از چه « 5 » و چون خواهد بودن . اما بايد كه داماد از تو فروتر بود هم بنعمت و هم بحشمت تا وى به تو فخر كند نه تو بوى تا دخترت براحت و باستر و بزرگى زيد . و چون چنين آمد كه گفتم از وى چيزى بيشتر مطلب « 6 » و دختر فروش مباش كه او خود اگر مردم باشد مروت خويش بجاى آرد ، تو آنچه دارى بذل كن و دختر خود را در گردن وى كن « 7 » و برهان خود را از محنتى عظيم . و هر دوستى كه ترا بود ويرا همين پند ده تا برين جمله او نيز برود .
هامش
( 1 ) - در اصل : با فلانست
( 2 ) - ن : نقص ؛ پ : نقصى ؛ ل : چيزى مىگفت ؛ ب : چيزى همىگفت .
در نسخهء اساس : تقصى ، رك . تعليقات
( 3 ) - در اصل : عليه ؛ ل : رضى اللّه عنه
( 4 ) - ل : پاك راى
( 5 ) - ل افزوده : وجه
( 6 ) - ل و ن : طلب مكن
( 7 ) - ل و ن و ب : بند ؛ پ : ببند