طرفين در اينجنگ كشته شدند و مير عبد الباقى و مير سيد شريف صدر و سيد محمد مكونه و محمد خان استاجلو و سار دبيرهء قورچىباشى و خلفا بيك خادم و حسين بيك لله با بسيارى از امرا شهادت يافتند و چون پادشاه روم عرابها درهم كشيده و زنجيرها بر حوالى آن استوار ساخته و بر كنارهاى آن توپ و تفنك تعبيه كرده قلعهء ساخته بود و در ميان آن تحصن جسته ظفر بر او مشكل بود و لشكر ظفر اثر از توب و تفنگ روميه كشته ميشدند حضرت اعلى بدولت و اقبال صلاح در ترك قتال دانسته دست از جنگ بازداشتند و به تبريز معاودت فرمودند و از آنجا بحدود در جزين نهضت كردند و در غيبت آنحضرت پادشاه روم به تبريز آمد و بعد از دو هفته از خوف لشكر جرار صلاح در اقامت ندانسته بروم مراجعت كرده و در اماسيه روم قشلاق گرفت و حضرت اعلى همانروزها به تبريز معاودت فرموده قشلاق هميون آنجا واقعشد بعد از اينواقعه منصب امير الامرائى بچاپان سلطان استاجلو تفويض فرمودند و نظارت اعلى بخواجه شاه حسين اصفهانى ارزانى داشتند و رتق و فتق مهام ممالك محروسه و تعيين امرا و لشكر برأى او مفوض بود و او را ميرزا شاه حسين خواندند و منصب صدارت بعاليجناب سيادت و نقابت پناه مير جمال الدين محمد استرابادى مقرر شد و هم در اين سال نامراد بن يعقوب بيك كه در فترت روميه بديار بكر آمده بود ، در دست غازيان كشته شد و سر او را بپايهء سرير اعلا آوردند و هم در اينسال جناب ملك شرف الدين محمود ديلمى در قزوين وفات يافت و مشار اليه در اواخر عمر ترك مناصب امور دنيويه كرده بطاعت و عبادت اشتغال داشت رحمه اللّه و در اواخر سنه احدى و عشرين و تسعمأه سلطنت بلاد خراسان بنواب كامياب حضرت شاهدين پناه مغفور شاه طهماسب بهادر خان شفقت فرمودند و امير بيك موصلورا كه منصب مهردارى داشت لله كردند و بخراسان فرستادند و در همين سال سليم پادشاه روم بپاى قلعهء كاخ آمد و آنقلعه را به تصرف گرفت و از آنجا به قصد علاء الدوله ذو القدر بمملكت او رفت و او را بقتل رسانيده بر آن مملكت مستوليشد و از آنجا به شهر برسه رفت و قشلاق آنجا گرفت و در شهور سنه اثنى و عشرين و تسعمأه قشلاق همايون در تبريز واقعشد و در آخر اينسال پادشاه روم با سلطان قانصو كه پادشاه مصر و شام و حجاز بود جنگ كرد و او را بشكست و ديار او نيز تصرف گرفت و در سنه ثلث و عشرين قشلاق در نخجوان بود و در اينسال پادشاه روم بمصر رفت و او را مكرر با غلامان مصرى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 991
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٩٩١