متوجه بغداد شد پير بود اقرا محاصره كرده مدت يكسال بر در بغداد نشست مردم در ميانه سخن از صلح گفتند پير بوداق در بغداد بگشود برادرش محمدى ميرزا بمشورت ميرزا جهانشاه در صباح يكشنبهء دويم ذيقعده سنهء سبعين و ثمانمائه بر سر او رفت و او ايمن نشسته و به صلح مستظهر گشته او را بكشت و ميرزا جهانشاه به تبريز آمد شوكت و عظمت او بمرتبهء رسيده بود بنوعى كه پدران او را عشر عشير آن در خيال نميآمد و تمام مملكت عراق عرب و عجم و كرمان و سواحل درياى عمان و آذربايجان تا سرحد روم و شام در زير نگين او بود و بعد از اين دولت او روى در انحطاط نهاد در سنه اثنى و سبعين و ثمانمائه به قصد دفع حسن بيك كه حاكم ديار بكر بود به آنجا رفت و كارى از پيش نبرد و زمستان دررسيد خواست كه عود نمايد در كوچ دادن احتياط مرعى نداشت اردو و لشكر در اول از پيش روان ميكرد و خود تا آخر روز به بستر استراحت ميخفت و از آن پس در عقب لشكر ميرفت حسن بيك فرصت غنيمت شمرده در وقتى كه لشكر وارد و از پيش رفته بود و ميرزا جهانشاه خفته با سه هزار مرد مكمل بر سر او فرود آمد و ميرزا جهانشاه در وقت گريز كشته شد و پسرانش محمدى ميرزا و ابو يوسف ميرزا را ميل كشيدند و اينواقعه در دوازدهم ربيع الثانى سنه مذكوره واقعشده هفتاد سال عمر داشت جسد او به تبريز نقل نمود و در مظفريه مدفون ساختند و ميرزا جهانشاه مرد نااعتماد بدخوى بود و سردارانرا باندك بهانه ميكشت و شرعرا خوار ميداشت و بر فسق و فجور اقدام مينمود
حسن بيك بن ميرزا جهانشاه
كه در قلعهء باكونه محبوس بود بيرون آمد و تجر را بگرفت و قلاع و خزائن بدست آورد و موازى يكصد و پنجاه هزار تومان بخشكرد و قريب دويست هزار كس بر او جمعشد و چون قريب بيست و پنجسال در قلعه محبوس بود دماغ او خلل يافت تدبيرى نداشت كردى چند بيوجود را تربيت كرده و جوبى نام نهاد و امراى بزرگ پدر را قليل گردانيد در اين اثنا حسن بيك متوجه آذربايجان شد حسينعلى بعراقعرب رفت و جمعى كثير از انوس او احشام بر او جمعشدند در جهان با سپاه مظفر كه مقدم ايشان اغرلو محمد بن حسن بيك بود مصافكرد و گرفتار شد در ماه شوال سنهء ثلث و سبعين و ثمانمائه خود را بكشت و دولت قراقوينلو به آخر رسيد
آق قوينلو
ايشانرا بابندريه نيز گويند نه تن بودند مدت سلطنت ايشان چهل و دو سال اول ايشان