نزول فرمود سلطان ابو سعيد متزلزل گشت و مادر خود را نزد حسن بيك فرستاد و التماس صلح كرد و حسن بيك چون ميدانست كه اردوى ايشان پريشان شده و كارش از دست رفته صلح قبول نفرمود سلطان ابو سعيد بعزم فرار از اردوى خود بيرونرفت حسن بيك در اردوى جغتاى نزول كرد پسرش زينل بيك بسلطان ابو سعيد رسيد و او را نزد حسن بيك آورده بعد از سه روز مقتول گشت و اينواقعه در ماه رجب سنه ثلث و سبعين و ثمانمائه بوقوع انجاميد چنانچه گذشت بعد از اين حسن بيك با امرا و لشكر جغتاى بطريق مروت عمل كرد و ايشانرا در خدمت يادگار محمد بخراسان فرستاد چنانچه در احوال يادگار محمد مذكور شد حسن بيك در سنه اربع و ستين و ثمانمائه بعراق آمد و از عراق بشيراز رفت و ابو يوسف ميرزا پسر ميرزا جهانشاه در آنوقت در فارس بود بر دست لشكر حسن بيك شيراز را در اول به عمر بيك موصلو داد بعد از آن به پسر خود سلطان خليل شفقت كرد و او تا آخر عهد حسن بيك حاكم فارس بود و شهر اصفهان به پسر بزرگتر خود اغرلو محمد داده بود و او در آخر عهد با پدر مخالفت ظاهر كرد و بحدود روم رفت و بغداد به پسر ديگر مقصود بيك ارزانى داشت و بالجمله عراقين و فارس و كرمان و آذربايجان به تصرف حسن بيك درآمد و چون استقلال يافت در اواخر شهور سنه ست و سبعين و ثمانمائه قصد روم كرده در حدود آذربايجان مردم او با مقدمه لشكر روم غالب شدند و خاص - مراد روميرا بكشتند بعد از آن در روز دوشنبهء تاسع ربيع الاخر سنهء سبع و سبعين و ثمانمائه با سلطان محمد پادشاه روم جنگ كرد و شكست يافت و پسرش زينل بيك كه والى مملكت قزوين بود در آنجنگ كشته شد حسن بيك به تبريز آمد و لشكر روم از عقب بيامدند و سلطان محمد بروم معاودت كرد بعد از قتل زينل بيك قزوين به برادرش يعقوب بيك تفويض فرمودند حسن بيك در اوايل شهور سنه احدى و ثمانين و ثمانمائه بگرجستان رفت و سادات و اهالى و مشايخ قلمرو را هركس كه سيورغال داشته همراه بود و بسيارى از گرجستان فتح كرده و برده بسيار گرفت و هريك از سادات و اهالى را از آن نصيبى داد و هم در سنه مذكوره به تبريز معاودت نمود و چون يازده سال و كسرى در پادشاهى بسر برد در شب عيد فطر سنهء اثنى و ثمانين و ثمانمائه در تبريز وفات يافت و در باغ نصريه كه از منشآت اوست مدفونشد حسن بيك هفت پسر داشت اغرلو محمد در اوايل شهور سنه اثنى و ثمانين و ثمانمائه نماند سلطان خليل و يعقوب ميرزا و يوسف ميرزا و
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 968
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٩٦٨