تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
و فرمود تا در صحرا خندقى كردند و سر آن را بچوبهاى باريك پوشيده در ميان خندق راهى بگذاشت و چون تلاقى فريقين دست داد خوشنواز عهدنامه فيروز را بر سر نيزه كرده فرمود تا او را در برابر لشكر بداشتند و گفت همين عهدنامه داد من از تو بستاند آنگاه با فوجى از دلاوران از راه مذكور گذشته و آغاز محاربه نمود و چون لشكر فيروز حمله آوردند لشكر خوشنواز روى بفرار آورده از راهى كه ميان دو خندق گذاشته بودند بيرون رفتند و لشكريان فيروز بىمحابا در عقب ايشان تاختند و بدان خندق رسيده در آب افتادند خوشنواز برگشته تيغ در ايشان نهاده قتلى بافراط كرد چون ايرانيان بهزيمت رفتند خوشنواز فرمود تا فيروز را مرده از خندق برآوردند و در بازوى او تعويذى بود كه نسخه گنجهاى او بود

ذكر پادشاهى بلاش بن فيروز

در زمان توجه خويش بهياطله فيروز مملكت خود را بسوخرانامى كه در بعضى كتب بسوقرا از او تعبير كرده‌اند سپرده بود و چون خبر قتل فيروز بسمع سوقرا رسيد عرق حميتش در حركت آمده سپاهى جمعكرده روى بولايت خوشنواز نهاد و خوشنواز رسولى نزد سوقرا فرستاده پيغام داد كه عذر من بر عالميان ظاهر است و غدر فيروز بر جهانيان روشن و مرا با شما عداوتى نيست و قصد مملكت شما نكرده‌ام و در مهم فيروز دافع بوده‌ام اگر صلح كنى صلاح كافه برايادر آنست و الا خداى تعالى بكرم خود شر ترا از من دفع مىكند و سوقرا صلاح در مصالحه ديده قرار بر آن داد كه هر اسب كه از ايرانيان نزد او و لشكر اوست با آن تعويذ كه از بازوى فيروز باز كرده است باز دهد و از خزانه آنچه برده رد كند و بر آن جمله كه مصالحه ديده مؤكد شده سوقرا مراجعت نمود اعيان حشم خواستند كه او را بسلطنت بردارند قبول ناكرده بلاش بن فيروز را بسلطنت برداشتند و قباد بن فيروز فرار نموده بخاقان پيوست و بلاش امور مملكت بسوقرا سپرد و سوقرا بر وفق دانش خود احوال ملك را انتظام ميداد و قباد در اثناى راه به نيشابور رسيده در خانهء دهقانى فرود آمد دهقان اگرچه او را نمىشناخت اما شرط ضيافت بجاى آورد و قباد در منزلى كه بود دخترى ديد كه از نمكدان لبش تنگناى لبش شكر تولد نمودى و از روضهء جمالش گلهاى آرزو شكفتى دختر را از دهقان بزنى خواسته دختر را از قباد حملى واقعشد و قباد او را باعتماد پدرش گذاشته بتركستان رفت و از دختر در غيبت قباد پسرى تولد نمود كه نور جمالش طعنه بر
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 95 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )