تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
فرمود كه هر درويشى در شهر يا قريهء از گرسنگى بميرد توانگر را بقصاص او بر دار اعتبار كشند لاجرم در آنمدت يكنفر از رهگذر معاش تنگى نكشيد و بعد از اين مدت ابواب رحمت الهى مفتوح شده بارانهاى پيوسته آمده باغات و بساتين خضرت و نضرت آغاز
نسيم مشك نفس گشت و ابر قطره‌فشان * ز لاله شد سپر سيم خاك لعل‌نشان
عدل پادشاهرا چندان اثر است كه خراب را آبادان سازد گفته‌اند « سلطان عادل خير من مطر و ابل »
شه چو عادل بود ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال
و چون فيروز بيست و شش سال سلطنت كرد برزم پادشاه هياطله رفته در آن محاربه رقم فنا بر جريدهء عمر او كشيده آمد تفصيل اين اجمال آنكه ملك خوشنواز كه فيروز از وى استمداد نموده بود دست تعدى بر رعايا دراز كرده در ميدان شهوت پاى چپ پيش نهاده و هركس را كه پسرى نيكوصورت بود از او بعنف ميگرفت و خلايق از آنحادثه بفرياد آمده تظلم بدرگاه فيروز آوردند و فيروز رسولى را فرستاده خوش‌نواز را نصيحت كرد تا آهنگ فساد ساز ندهد اما مؤثر نيفتاد و چون ارسال رسل مكرر شد خوشنواز بسخن فيروز التفات نكرد فيروز با سپاهى گران قصد خوشنواز كرده خوشنواز از اينمعنى خبر يافته اعيان ملك را طلب نموده گفت ميدانم كه مرا تاب مقاومت فيروز نيست در اينباب تدبيرى كنيد يكى از امرا گفت اگر بازماندگان مرا در ظل حمايت خويش محفوظ دارد چنان كه خاطر من به كلى از ايشان جمع گردد شر فيروز را مندفع سازم خوشنواز متكفل اين امر شده مالى خطير به او داد و بنابر فرمودهء آنمحيل هر دو دست و پاى او را بريده در رهگذر فيروز افكندند و چون موكب فيروز بدانموضع رسيد آنمجروح را بدانحال ديد از حال او استفسار نمود جواب داد كه بنابر آنكه خوشنواز را نصيحت كردم كه با فيروز مخالفت مكن و دست تعدى بر خلق خداى كوتاه ساز خشمناك شده بقطع يدى و ارجل من فرمان داد و مرا بر سر راه پادشاه انداخت اكنون ميخواهم كه شهريار جهان داد من از او بستاند فيروز فرمود تا او را در محفهء نشاندند آنگاه فيروز از وى سئوال نمود كه خوشنواز كجا بوده باشد جواب داد كه از اينجا كه شمائيد تا پيش او بيست روزه راه است من شما را راهى برم كه در پنجروز به او رسيده ناگاه او را فروگيريد فيروز
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 93 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )