مىكند و هرگاه ميخواهند گردونرا از گردش باز ميدارند و هرگاه كه خواهند روان سازند در كتب تواريخ مسطور است كه يكى از ملوك اسلام از آل سلجوقى رسولى بديار چين فرستاد و چونرسول بازگشت حكايت كرد كه در خدمت پادشاه جماعتى را ديدم از خواص كه بسنت چنان عمل مينمودند و پاكيزه عالم بودند يكى از آنطايفه گاه نزد من آمدى و پيغام پادشاه گذاردى و جواب بردى روزى نزد من آمد در حينى كه خلوت بود من در روى او نگريستم صورتى ديدم از حسن ديدار و نور رخسارش آفتاب مانند صورت ديوار بيمقدار مينمود .
چون تو از رخ پرده بردارى هماندم آفتاب * در نقاب ابراز شرم تو رخ پنهان كند
و بر سينهء او خالى سياه ديدم كه از زير جامهاش ميدرخشيد چنان كه از طراوت آنخال از زير پيراهن چنان ظاهر بود كه پنداشتم اندامش برهنه است من در حيرت بماندم پسر گفت ترا چه شد گفتم از نزاكت و لطافت جامهء تو متحير شدم كودك بخنديد و گفت گمان ميبرى كه يك جامه پوشيدهام جامهاى خويش به من نمود پنج جامه بر زبر هم پوشيده بود متاع آنولايت جامهاى ديبا و جامهاى نازك اعلا است و عاج و كندر و كهربا است و كهربا بآنموضع درختيست در ولايت صقلاب اگر بر زمين افتد رنگش بسياهى مايل گردد و هركه آن كهربا با خود دارد چشم زخم به او نرسد و قريب بآنشهر جزيرهايست و در آنجزيره حصاريست مستحكم و جمعى از سادات صحيح النسب در آنحصار ميباشند و سبب سكون علويان در آنديار آنبود كه در زمان بنو اميه كه در عداوت اهل البيت يد طولا داشتند جمعى از اولاد امير المؤمنين على عليه السّلام از ترس و بيم بخراسان رفتند تا از شر ظلمه و فسقه در امان باشند و چون خوارج و بنى اميه بر اين وقوف يافتند كس بگرفتن ايشان بآنديار روان ساختند و آنقوم بزرگوار از خوف جان روى بديار تركستان آوردند و هيچجا قرار نتوانستند گرفت تا بولايت چين درآمدند اهل چين نگذاشتند كه از آب عبور نمايند چون بيچاره گشتند به آن جزيره رفتند و در آنجزيره قلعهء بود كه اهل آنجا بسبب استيلاى ماران كه پيدا شده بودند وطن مألوف را گذاشته به اطراف رفته بودند علويان بآنقلعه درآمده مجاورت مارانرا از مصاحبت بنو اميه بهتر دانستند و بآنحصار درآمده ببركت قدوم ايشان ماران از آن حدود بيرون رفتند پادشاه چين بر اينحال وقوف يافته بجهة ايشان وظيفهء معين