تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
در روز شمعهاى كافورى برافروختى
آبلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد * زود باشد كش بشب روغن نباشد در چراغ
عاقبت كار به جائى رسيد كه از آنهمه هيچ نماند در فصل زمستان جامهء نداشت كه بپوشد و شب روغن نمىافتاد كه چراغ برافروزد و تا آفتاب بلند نميشد و سورت سرما منكسر نميگشت از خانه بيرون نميآمد روزى حكيمى اين ابيات را كه زادهء طبع انوريست نزد وى فرستاد :
از بسكه جهان جبهء درويش بريدى * از فضلهء زنبور بر او دوختمى جيب اكنون همه شب منتظرم تا كه برآيد * شمعيكه بهر حجره چراغى نهد از غيب آن روز فلك را چه بر آن شكر نكردم * امروز ز من زشت بود گر كنمش عيب

فصل چهارم از جزو هفتم در مذمت خيانت در ملك و مال

آورده‌اند كه در زمان ابو حنيفه دانشمندى بود از علماى بغداد كه زهد ريائى دام راه خلايق ساخته بود و سيم‌روى اندود خود را چون طلاى دست‌افشار بمردم مينمود و در آن ايام مردى از اهل خراسان به نيت حج ببغداد آمده مبلغى زر برسم امانت نزد آنعالم بيعمل گذاشته و چون از مكه مراجعت نمود امانت خود را طلبيد امين انكار نمود خراسانى مضطرب و متحير شده ندانست كه تدبير آنكار چه‌سازد شخصى به او گفت نزد نعمان برو كه مردى فاضل و دانشمند است شايد كه در باب تو تدبير كند مرد خراسانى نزد ابو حنيفه رفته صورت حال بيان كرد نعمان آنعالم را طلبيده به او گفت تو دانستهء كه خليفه مدتهاست كه تكليف مينمايد و مرا بر قبول منصب قضا ترغيب و تحريص مينمايد و من بقبول آن امر قيام نمينمايم ديروز با من گفت كه اگر بنفس خود متكفل اينعمل نميشوى شخصى از علماى بغداد را اختيار نما تا بنيابت تو در آنمنصب قيام نمايد من در اينباب فكرى نموده هيچكس را از تو باينكار لايق‌تر نميدانم دانشمند مذكور از غايت حب جاه نزديك بود كه شادى بمرگ شود نعمان با او گفت امروز در اينباب فكرى كن و فردا بيا و جواب با من بگو و مرد صاحب زر را طلبيده گفت فردا در وقتى كه دانشمند نزد من آيد تو حاضر شو و امانت خويشرا از او طلب نماى روز ديگر دانشمند مزور بمجلس ابو حنيفه حاضر شده زبان بقبول منصب قضا گشوده در اين اثنا مرد خراسانى درآمده طلب امانت خويش نمود و آنشخص بطمع منصب فى الفور