همعنانى نداشتى :
شبرنگ خاره سم كه بيك روز ميرسد * چون آفتاب از حد خاور بباختر
خورشيد شكل و رعد سهيل و ستاره چشم * عالمنورد و باديهپيما و راهبر
گشتى اگر بتوسن انديشه همعنان * انديشه همچو گرد بمانديش در اثر
و آنماديان كرهء دو ساله داشت كه در حسن قد و نيكوئى از مادر بهتر بود من شبى قصد بردن آنماديان كردم و آنشب بمرتبهء ظلمانى بود كه آواز تا بكاخ صماخ رسيدى چند مرتبه راه گم كردى و قمر از غايت تاريكى پى بمنازل خود نبردى .
شبى چنان بدرازى كه هر زمان گوئى * سپهر باز بزايد ز نو شبى ديگر
هوا سياه بكردار قيرگون خفتان * فلك كبود بسيماى نيلگون مغفر
و آهستهآهسته بآنخانه درآمدم در ميان سرا پشم زدهء بسيار در بالاى هم گذاشته بودند در ميان آن پشم پنهانگشتم بعد از ساعتى صاحبخانه درآمده طعام طلبيده زن طعام حاضر كرده چراغ برنيفروخت و در آنظلمت شب بطعام خوردن مشغول گشتند و چون من بغايت گرسنه بودم از ميان پشم بيرون آمدم و آهسته پيش ميرفتم تا خود را نزديك ايشان رسانيدم و دست در كاسه كرده آغاز طعام خوردن كردم ناگاه دست من بدست صاحب خانه خورده و او دست مرا محكم بگرفت و من على الفور دست زنرا بدست آوردم زن گفت دست مرا چرا گرفتى مرد دست مرا رها كرده گفت پنداشتم بيگانهايست من نيز دست زنرا بگذاشتم چونطعام خورده شد زن گفت برخواست و زنجيرى بر پاى اسب نهاده قفل بر آن زد و كليد را برده در زير سر خود گذاشت چون نيمى از شب درگذشت غلامى سياه كه تيمار ستوران ميكرد برخواسته سنگريزهء بجانب زن انداخت زن شوهر را گذاشته با غلام در عقب وثاق رفته و بصحبت مشغول شده من خود را ببالين زن رسانيدم و كليد را بر داشته زنجير از پاى ماديان گشودم و در خانه باز كرده اسبرا بيرون بردم و چون صداى سم اسب برآمد زن از زير غلام برخاسته فرياد زد كه اسب را بردند فى الحال اهل قبيله سوار شده و در عقب من بتاختند و هيچكس به من نرسيد به غير از صاحب اسب كه بر كرهء همين اسب سوار بود و چون ميان من و او مسافت قريب ميشد نيزه بجانب من دراز كرده گاهى چنان نزديك ميشد كه سر نيزه بر پشت من ميرسانيد و مجروح ميساخت و من تازيانه بر ماديان زده از پيش او بيرون ميرفتم و او باز خود را ميرسانيد اما هرگز به من