خر مرا بردهاند ترا چه رسيده كه فرياد ميكنى طرار گفت ايجوانمرد صندوقچهء مملو از حلى و حلل بدار الخلافه ميبردم چون بدينموضع رسيدم پايم بسنك برآمده افتادم و صندوقچه از دستم در اينچاه افتاده همين لحظه خليفه مرا سياست خواهد كرد و دينارى طلا بشخصى مىدهم كه صندوقچه را براى من از چاه بيرون آورد روستائى با خود گفت آنچه از من بردهاند دينارى بيش نيست اگرچه عياران بز و الاغ را بردند خداى تعالى اينجا عوض داد آنگاه لباس از تن كشيده بآنچاه درآمد طرار جامهاى روستائى را برداشته بگوشهء رفت روستائى هرچند تفحص در آنچاه كرد چيزى نيافت فرياد برآورد كه آنچه تو ميگوئى اينجا نيست هرچند آواز داد كسى جواب نداد لاجرم ملول شده از چاه بصعوبت تمام بيرون آمد نه از رخوت اثر يافت و نه از آنمرد نشان يافت حيرتش متزايد گشته چوبى بدست گرفته بهرطرف حمله ميآورد مردم گفتند اى روستائى مگر ديوانه شدهء گفت ميترسم كه مرا نيز بدزدند
حكايت : قاضى محسن روايت كرد كه از محمد بن بديع عقيلى شنيدم
كه گفت مردى از بنو عقيل را ديدم كه در پشت او نشانها بود بر مثال زخم نيزه از او پرسيدم كه اثر اين زخمها بر پشت تو از چيست گفت عمم دخترى داشت لطيفاندام و خوشخرام و مرغ دلم بر هواى خال او در دام عشق افتاده بود و پروبال روحم بر رشتهء زلفش بسته شده :
طوق كبوتر است سر زلف آن نگار * من همچو باز در طلبش پر هميزنم
نىنى كه همچو چنگل باز است زلف او * من پر ز بيم همچو كبوتر هميزنم
و چون صولت محبت دل و جان مرا در گداز آورد و نايرهء عشق آتش در خرمن وجود من برافروخت دلدار را مخاطب ساخته گفتم :
از درد فراقت اى لب شكر ناب * نه روز مرا قرار و نه در شب خواب
چشم و دل من در برت اى در خوشاب * صحراى پر آتش است و درياى پرآب
عاقبت عنان شكيبائى از دست داده پيش عم رفتم و دختر را خطبه نمودم عمم گفت صداق دختر من فلان ماديانست كه شخصى از قبيله بنو بكر دارد و در فلانروستا متوطن است و آن ماديان شبكه نام دارد من چون طاقت مصابرت نداشتم ناچار بجانب آن قريه شتافتم باشد كه صيد مطلوب را در دست آورم و چون به آن موضع رسيدم ماديانى به نظر من درآمد كه و هم تيز پايرا هنگام پويه چون گرد در عقب گذاشتى و باد با او قدرت