و به بالاى گنبد برآمد و چون تاريك بود مرا نديد از من درگذشت من برفور بيرون آمدم و در گنبد را مستحكم بربستم و چون عرب در اندرون گنبد بماند آغاز فرياد كرد گفت يا ابا القاسم من در اينموضع خواهم مرد سوگندان بر زبان آورد كه مرا با تو هيچ غدرى در خاطر نيست من بسخن او التفات نكردم و بر ستور او نشسته الاغ خود را در پيش كرده بسلامت بنصيبين بازآمدم و بعد از ششماه براس العين بازآمدم گذر من بر آن گنبد افتاد با خود گفتم حال اعرابى را مشاهده نمايم در گنبد را همچنان بسته يافتم در گشاده درآمدم اعرابى را ديدم در گوشهء افتاده و گوشت و پوست او با مرور ايام ريخته و استخوانى چند مانده پا به او زدم كه برخيز و اسباب من بستان سرپايم بهميانى برآمد آن را برداشتم دويست مثقال طلا در آن بود و شمشير اعرابى را ديدم كه در آنجا افتاده بود همه را برداشته خرم و خوشحال بيرون آمدم و حديث صحيح « من حفر بئرا لاخيه وقع فيه » بر زبان راندم
حكايت : گويند كه روستائى ببغداد آمده بر درازگوشى نشسته
و بزى را جلاجل گردن كرده و ريسمان بز را بر پالان خر محكم ساخته و بز در پى او ميدويد سه طرار در موضعى نشسته بودند او را ديده با هم گفتند كه اين روستائى مردى احمقست يكى گفت بز او را من چنان بدزدم كه خبردار نگردد ديگرى گفت اگر تو اين كار كنى من خر او را بيارم طرار سوم گفت اينها سهلست من جامهاى او را نزد شما حاضر سازم طراريكه ارادهء بردن بز داشت در عقب روستائى شتافته بموضعى كه آمدوشد مردم كمتر بود فرصت يافته جلاجل را از گردن بز باز كرده بر دم خر بست و بز را درربوده خر دم جنبانيد و آواز جلاجل به گوش روستائى ميرسيد و گمان ميبرد كه بز بر قرار است ديگرى در كوچهء ايستاده گفت روستائيان مردمى طرفهاند جلاجل به گردن خر مىبندند و او بر دم خر بسته روستائى بر عقب نظر كرد بز را نديد فرياد برآورد كه بز را بردند طرار گفت من همين لحظه مرديرا ديدم كه بدين كوچه رفت و بزى در پيش داشت روستائى گفت ايخواجه لطف فرما و لحظهء محافظت اين الاغ نماى تا من بز خود را از آنمرد بستانم طرار گفت منت دارم روستائى بآنكوچه رفت طرار خر را با بار ببرد و چون لحظهء روستائى در آنكوچه گشت كسى را نديد بازگرديد كه خر خود را تصرف نمايد هرچند جستجوى كرد نه امين را ديد و نه امانت را حيران مانده باز قدمى چند پيشتر رفته طرار سوم را بر چاهى ايستاده يافت كه نوحه و فغان ميكرد روستائى گفت ايخواجه بز و