تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
آنمسجد رفتم و از درون در را بستم و ايمن گشتم و آنمرد شمشير كشيده در كوچها بطلب من ميدويد ناگاه صداى پائى شنيدم كه ميرفت و با خود ميگفت كه زهى غبن فاحش كه نسبت به من وقوع يافت ، خون ناحق و حق الناس در گردن من ماند و مال ديگرى برد و چون صبح دميد از مسجد به خانه رفتم و آنزرها شمردم پنجاه هزار مثقال طلا بود بر ضمير عقده‌گشاى عاقلان و خاطر آفتاب انتماى كاملان ظاهر و روشن است كه وسايل غنا و اسباب رنج و عنا باز بستهء تقدير سماويست .
اگر محول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاء است هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنان كه در آئينهء تصور ماست

حكايت : مردى از اهل نصيبين موسوم بابو القاسم صفار روايتكرد

كه از پدر شمشيرى به من ميراث مانده بلارك‌نام مانند شعلهء آتش از كثرت جوهر به راه كاهكشان ميمانست و از غايت صفا عقل او را شهاب ثاقب ميدانست .
چون برك كند ناست و ليكن چه بنگرى * گردد بروز معركه چونشاخ ارغوان نيلوفر اندر آب نهان باشد اين عجب * نيلوفريست كآب بود اندر او نهان
من آن تيغرا برداشته روى بديار ربيعه نهادم باميد آنكه آن را به خدمت عباس ابن عمرو غنوى برم در راه اعرابى با من همراه شد و در ميان الفتى حاصل گشته چون برأس العين رسيدم به خدمت عباس شتافته و آن شمشير را پيشكش كردم امير مرا تشريفى فاخر و هزار دينار بخشيد پس عزم مراجعت نمودم اعرابى را ديدم پيش آمده و از حالات و مجارى من استفسار نمود و از عزيمت من سئوالكرد گفتم فردا به وطن معاودت خواهم كرد روز ديگر از شهر بيرون آمدم اعرابى را ديدم بر در دروازه ايستاده به من گفت بايستكه با يكديگر ؛ در خاطر من افتاد كه اين شخص قصد من دارد من در راه خود را از او نگاه ميداشتم و نزديك او نميرفتم و هر ساعت به اطراف و جوانب نگاه ميكردم ناگاه ديدم كه اعرابى از ستور جسته با تيغ كشيده آهنك من كرد من خود را از الاغ انداخته در آن صحرا آغاز دويدن كردم اعرابى گفت من با تو مزاح ميكنم و تو دوست منى من بسخن او التفات نكردم و همچنان در آنصحرا ميدويدم به گنبدى رسيدم كه مقبرهء گبران بود و درى محكم بر آن مرتب ساخته بودند من خود را در آن گنبد انداختم و از پس در بايستادم اعرابى بر در گنبد رسيده اسب خود را بر در آن گنبد بست