كاروانسرا بيرون برم چون بسر چاه آمدند مرد دزد گفت ريسمانى در كمر من بنديد تا بچاه فروروم و اموال را به بالا فرستم اعوان حاكم ريسمانى در ميان دزد بسته او را بچاه فروگذاشتند و دزد رسن از ميان گشوده از راه نقب بيرون رفت بعد از لحظهاى كه ملازمان حاكم او را آواز دادند جوابى نشنيده يكى از دليران را زره پوشانيده بچاه فرستادند نقبى ديد زده ديگرانرا خبر كرده تنى چند از راه نقب بدانخانه رفتند و هيچكس را نديدند و چندانكه دزد را جستند نيافتند و او بكمال دليرى بيگناهى را خلاص كرده مالى چنان از ميان برد
حكايت : در فرج بعد الشدة مسطور است كه عبد اللّه صورى روايتكرد
كه جوانى در واسط همسايهء من بود كه مال موروثى تلف كرده بود و بمحنت فقر و فاقه گرفتار شده روزى او را ديدم كه لباسهاى فاخر پوشيده و اسباب مرتب ساخته پرسيدم كه اين غنا و ثروت از كجا يافتى جوابداد كه بعد از آنكه مجموع اموال پدر صرف كردم چنان كه در خانهء من هيچ باقى نماند شبى زوجهام به درد زادن گرفتار شده از من شيرينى خواست و چون بر ترتيب آرزوى او قادر نبودم حيرت بر من استيلا يافت از غايت خجلت از خانه بيرون آمدم و در كوچها ميرفتم ناگاه روشنائى بنظرم آمد چون پيشتر رفتم در خانهء گشاده ديدم و مردى نشسته يافتم كه بطبخ مشغول بود بىاجازت وى درآمده سلام كردم آنشخص گفت در اين نيمشب كجا بودى من حال خود با او گفتم گفت در اينخانه درآى و بياساى تا فردا كه آفتاب درآيد در كار تو نظرى كنم و گليمى بجانب من انداخته گفت اين را در خود پوش من آن گليم را بر دوش گرفته بخفتم و چون دو پاس از شب گذشت شخصى درآمده سلام كرد و چيزى در پيش او گذاشته گفت اگر طعامى دارى بيار كه بغايت گرسنهام صاحب خانه از او سئوال كرد كه چرا دير آمدى جوان جواب داد كه از ديروز تا امشب در ميان هيزم متوارى شده بودم و اين ساعت فرصت يافته اين نقود را آوردم و اين بغايت گرانست نميدانم نقره است يا طلا صاحب خانه طعام حاضر كرده بعد از آن شراب آورده اقداح لبريز بر او پيموده جوانرا مست ساخت و تيغ كشيده سرش از تن جدا كرده نزد من آمده خواست تا معلوم كند كه من در خوابم يا بيدار چندانكه مرا جنبانيد حركت نكردم پنداشت كه در خوابم چادر شبى گسترده كشته در ميان آن نهاده و آن را بر دوش گرفته بيرون برد همان لحظه هميانرا برداشته و از عقب او بيرون رفته و بهرطرف ميدويدم ناگاه بمسجدى رسيدم و بدرون