تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
آرزوى طعام در خاطر ملكزاده پيدا گشته دينارى بطباخ داد تا بجهة وى طعام آورد و آن طباخ يهودى بود غدار چون ملكزاده را با جامهاى قيمتى و اسب تازى مشاهده نمود و غلام را نيز با ملبوسات نيك ديد ، با ايشان گفت شما از ابناى كراميد در بازار طعام خوردن لايق حال شما نيست اگر خواهيد در اين نزديكى وثاقى دارم شما را به آنجا برم ايشان قبول نمودند و چون بدروثاق رسيدند پياده شدند و بدرون رفتند دو غلامى زنگى ديدند كه مانند زبانيهء دوزخ از كمينگاه بيرون تاختند و در ايشان آويختند و دست ملك‌زاده و غلام را بر كتف بستند و ايشانرا بر چاهى انداختند ملك‌زاده بتك چاه رسيد جمعى را ديد كه در آنجا محبوسند صورت حال از ايشان استفسار نمود گفتند اين يهود حيله چنين مىكند و مسلمانانرا بدين وسيله بدام ميآورد و اموال ايشانرا ميبرد و بقتل اينجماعت مبادرت مينمايد و گوشت آدميرا بطعام پخته بمردم ميفروشد ملك‌زاده از استماع اين خبر متحير شده بعد از لحظهء يهود بسردار درآمده خواست كه ملك‌زاده را بقتل رسانده ملكزاده گفت چون تو بسبب تحصيل مال بر قتل ما اقدام مينمائى اگر مرا زنده گذارى بجهة تو بحرفهء اشتغال نمايم كه هرروز از آن ممر مبلغى به تو عايد گردد پرسيد كه حرفهء تو چيست جوابداد كه حصير جرجانى چنان ميبافم كه هر ديده كه در آن نگرد حيران ماند و مصالح آن در فلانمحل بدست ميآيد يهود غلامى فرستاده و مصالح حصير حاضر كرده ملك‌زاده و غلامش در يكروز حصيرى نازك بافتند يهود آن را ببازار برده مبلغى فروخت روز ديگر ملكزاده به او گفت مصالحى نيكو از فلانموضع بياريد تا حصيرى ترتيب دهم كه لايق خليفه باشد يهود بموجب اشاره عملنموده ملك - زاده حصيرى بغايت نازك و لطيف و منقش بنقشهاى لطيف و صور غريب و عجيب ترتيب داده احوال خود و اعمال يهود را بر كنار آن حصير بافت و با يهود گفت اين حصير را همچنان پيچيده نزد خليفه بر كه اگر از هم بازكنى قصورى به وضع آن راه يابد و تو آن را نتوانى پيچيد يهود بدار الخلافه برد چون خليفه را نظر بر آن افتاد مسرور شده و فرمود تا آن را بگشودند چون نظر خليفه بر كنار حصير افتاد صورت حال يهود را خواند فرمود تا آن مدبر را گرفته پيش آوردند و از او استفسار نمودند كه اين حصير را از كجا آوردهء جوابداد كه غلامى داشتم بجرجان رفته اين حصير را آورده خليفه گفت آنغلام را حاضر ساز تا صورت احوال از او پرسيده شود جهود گفت بنده بروم و او را بياورم