نيائى ضامنى بده پير گفت بفرماى تا مرا در اردوى تو بگردانند شايد كه كسى بيابم كه ضامن شود مسلمه فرمود تا او را در معسكر گردانيدند پير در آن لشكر ميگرديد و در رويهاى مردم مىنگريست تا چشم او بر جوانى افتاد كه آثار حيا و وفا بر جبين او لايح بود با او خطابكرد كه ايجوانمرد مرا ضمان شود كه به اين حصار روم و فردا دو اسير مسلمان بدل خود بياورم جوان گفت ضمان تو شدم كه اگر از احضار تو عاجز آيم بهر حكمى كه امير كند رضا دهم پير بجانب حصار رفت مسلمه از آنجوان پرسيد كه تو او را ميشناسى گفت نى گفت چرا ضامن او شدى جوان جواب داد كه چون او از ميان صد هزار نفر مرا اختيار نمود و حاجت نزد من آورد شرم داشتم كه او را رد كنم روز ديگر پير هردو اسير مسلمانانرا تسليم نموده با مسلمه گفت كه اجازت فرماى تا آنجوانيكه ضامن شده است با من بحصار آيد تا حقوق او بگذارم و در خدمت او كمر بندم مسلمه بر آنموجب فرمان داد جوان با پير متوجه شهر شده چون بنزديك حصن رسيدند پير با او گفت كه گمان من آنست كه تو فرزند منى جوان گفت اين معنى چگونه صورت بندد چه من مردى مسلمانم و تو رومى مقلد حضرت عيسى * بهبين تفاوت ره از كجاست تا بكجا * پير گفت حال مادر خود با من گوى جوان بر زبان آورد كه مادرم كنيزكى روميه است پير گفت اگر من اوصاف مادرت بيان كنم مرا تصديق كنى جوان قبول كرد پير صورت و هيأت و صفات مادر او را چنانچه بود تقرير نمود و چون بخانهء پير فرود آمد عورتى نزد او آمد كه با مادرش مشابهت تمام داشت پير گفت اينجدهء تست و طايفهء از اخوال و خالات او جمعشده و جوانرا رعايتها كردند و از مفارقت مادرش گريانشدند و پير حلى و حلل و جامهاى نفيس بيرون آورده گفت اينها را بجهة مادرت خريده بودم همه ملك اوست اينها را بنزد او برو چون اسباب خود را ببيند بشناسد جوان گفت ايپدر تو مرا چگونه بشناختى چون ميان ما سابقه معرفتى نبود پير گفت بصدق فراست و كمال مشابهت و جوانرا اموال بسيار داده بلشكرگاه مسلمانان رسانيد و چون جوان بكوفه آمده آن محمولات پيش مادر برد مادرش سلك مرواريد بالماس مژه سفته بمضمون اين ابيات تكلم نمود شعر :
نماز شام غريبان چه گريه آغازم * بمويههاى غريبانه قصه پردازم
به درد يار و ديار آنچنان بگريم زار * كه از جهان رهورسم سفر براندازم