و هفت نفر از اهل خيبر بضرب تيغ امير المؤمنين حيدر بسقر پيوستند .
مالك كشانكشان سوى دوزخ همى برد * آن را كه زخم تيغ تو بازافكند سنان
در اثنا يهودى ضربتى بآنحضرت رسانيد چنانچه سپر از دست حضرت بيفتاد خواست كه سپر را برگيرد يهود ديگر سپر را برگرفته روى بگريز آورد يهودان بخنديدند آتش غضب اسد اللّه الغالب اشتعال پذيرفته خود را بدر حصار قموص رسانيد و حلقه در آهنين حصار را گرفته چنان بجنبانيد كه تمام حصار بلرزه درآمد از صفيه منقولست كه من بر تخت نشسته بودم در آنساعت كه على در قلعه را گرفته بجنبانيد چنان حصار بلرزه درآمد كه تاج از سرم بر زمين افتاد و آندر گران سنك را كنده بجاى سپر در دست نگاه داشت و چون يهود امان خواسته از حرب فراغت يافت هفتاد گز بر عقب سر انداخت هفتاد نفر از لشكر اسلام كه در غايت قوت بودند خواستند كه آندر را از زمين بردارند ميسر نشد و بعضى از اهل سير برآنند كه در خيبر هزار من وزن داشت و زمرهاى هشتصد من گفتهاند و العلم عند اللّه
حكايت : از معويه روايت كردهاند كه گفت على مرتضى در ليلة الهرير بنفس خود هزار مبارز را از سپاه من بقتل رسانيد
از مردى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام نقل كردهاند كه گفت در ليلة الهرير نزديك آنحضرت بودم هرگاه كه شامى را دو نيم كردى تكبير فرمودى و من تكبيرات ميشمردم چون صباح شد هزار و پانصد و بيست و سه تكبير تمام شده بود كه بهر تكبيرى مبارزى كشته بود و چون در غزوهء خندق عمرو بن عبدود اسب از خندق جهانيد و از سپاه اسلام مبارز طلبيده مسلمانان كه در پيش حضرت رسالت پناه بودند به عقب او رفتند و هيچكس جرأت نكرد كه در برابر عمرو رود و او سه نوبت مبارز خواسته رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله فرمود كه كيست كه تا شر او را كفايت كند كسى جواب نداد مگر اسد اللّه الغالب و آنحضرت در هر نوبت ميفرمود كه بنشين و چون بار سوم عمرو مبارز خواست بر زبان آورد كه هيچ مردى نيست قدوهء اولياء على مرتضى برخاست رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله فرمود يا على اين عمرو عبدود است شجاع عرب امام المتقين جوابداد كه من نيز على بن ابى طالبم سيد عالم شمشير ذو الفقار را كه يكى از ملوك بتحفه نزد آنحضرت آورده بود از ميان گشوده بامير المؤمنين عليه السّلام داده و در حق او دعا فرمود و بدست مبارك دستار بر سر آن سرور بست و سيد عالم از اينجهة كه از اصحاب كسى بمحاربهء عمرو اقبال ننمود كوفته