بويه به قصد تسخير كرمان در حركت آمد و امير على الياس در شهر متحصن شده روز جنگهاى مردانه ميكرد و شب اطعمهء الوان و خانهاى گوناگون بجهة معز الدوله و مردم او بيرون ميفرستاد چون اينمعنى تكرار يافت معز الدوله به او پيغام داد كه از تو طرفهحالى مشاهده مينمايم اگر دوستى در روز چرا محاربه با ما ميكنى و اگر دشمنى شب چرا بضيافت مىپردازى امير على جواب فرستاد كه جنگ روز بجهة آنكه دفع دشمن واجبست مضرت خصم از خود بمحاربه بازميداريم و طعام شب بجهة آن ميفرستم كه شما غريب و مهمانيد چون معز الدوله اين شنيده از مروت او تعجب نمود گفت شرط فتوت نباشد كه با چنين شخصى محاربه نمائيم و از كرمان كوچ داده بجانب اهواز و عراق عرب شتافت
حكايت : آوردهاند كه عمرو ثعلبى عبد الملك مروانرا هجوى شنيع گفت
و دشنامهاى صريح داد وليد بن عبد الملك را بگرفتن او فرمانداد بعداز مدتى كه در زواياى اختفا بسر برد روزى در وقتى كه وليد شيلان كشيده بود بر سر سفرهء او حاضر گشت و چون سفره برداشتند وليد عمرو را شناخته گفت حمد خداونديرا كه ترا بىامان بدست من گرفتار كرد بخوان آنچه بجهة پدرم گفتهاى عمرو هجو را خوانده بوليد گفت گمان من چنانست كه شخصى كه بر سفرهء تو نشسته نان تو خورده باشد اگرچه گناه او عظيم باشد او را نرنجانى و عقوبت ننمائى وليد گفت گمان تو در اينباب واقع است .
فصل ششم از جزو چهارم در شجاعت كه باعث علو شانست در دنيا و سبب سمو مكانست در عقبا
شجاعت قوتيست نفسانى كه بعداز رعايت شرايط و احتياط در دفع خصوم و رفع نوايب آثار پسنديده بظهور رساند و جمعى كه خود را بيموجبى دانسته در مخاطر و مهالك اندازند شجاع نيستند بلكه مجنونند .
حكايت : باتفاق كافه امم و عامهء بنى آدم
از ابتداى مطلع آفتاب رسالت حضرت مقدس نبوى صلى اللّه عليه و آله الى الان كه هزار و پنج است هيچ آفريدهء بشجاعت اسد اللّه الغالب امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام بل از اوان هبوط آدم صفى از جنت مخلد الى يومنا هذا احدى از نوع بنى انسان در اين صفت عالى نزديك به او نرسيده .
اى راست رو قضا به گمان تو چون خدنگ * بر تركش تو چرخ مرصع دم پلنگ
دست شجاعت تو كند روز معركه * در گردن مبارز افلاك پالهنگ