جوانى بود از بزرگزادگان عرب كه ضياع و عقار و مال و منال او تلف گشته بود و فاقه بنهايت انجاميده روزى عيالان با او گفتند چون اضطرار ما از حد اعتدال تجاوز نمود قصه خود را بعرض امير رسان شايد كه در حق ما مرحمتى فرمايد شبى آنجوان بمجلس سعيد رفته بعداز خوردن چون خلايق متفرق گشتند او توقف نموده سعيد دانست كه او سخنى دارد اما بيچاره هرچند خواست كه زبان به بيان حالات خود بگشايد حيا قفل خاموشى بر دهانش نهاد و بهيچوجه در تكلم نتوانست آمد سعيد غلامانرا فرمود از مجلس بيرون روند چون خانه خلوت شد سعيد از او استفسار نمود كه حالت چيست جوان نظر بر زمين دوخته بود و عرق بر جبينش نشسته سعيد دانست كه حيا او را از عرض حال خود مانعست فرمود تا شمع برداشتند آنجوان در تاريكى شمهء از ظلمت روزگار خود بر زبان آورد سعيد گفت معلوم شد فردا نزد خازن بيت المال رو و هرچه به تو دهد بگير روز ديگر آن جوان وكيل خرج را ديد آنشخص گفت حمالى را حاضر كن تا آنچه امير گفته تسليم نمايم جوان پنداشت كه خروارى غله به او حواله كرده است لاجرم مأيوس شده با زن گفت مرا تحريص نمودى تا بدرگاه مخلوقى رفته آبروى خود را ريختم و مع ذلك اثرى بر آن مترتب نشد و امير مقدارى انعام فرموده و بجهة اين محقر خود را آلوده نتوان ساخت و چندروز ديگر بر بينوائى صبر كرده آخر بغله راضى شده بدرخانهء وكيل خرج رفت آنمرد گفت چند روز است كه در طلب تو بودم كجا بوديكه پيدا نشدى و سه بدره زر از خزانه بيرون آورده بر سر سه غلام حبشى نهاده عذر بسيار خواست جوان گفت چون بوثاق آمدم خواستم كه بغلامان تكلفى كنم و ايشانرا بازگردانم گفتند امير ما را به تو بخشيده است من از آن مكرمت متعجب ماندم و زبان به ثناى او برگشودم و ديگر درويشى نديدم
حكايت : در فرج بعد الشده مذكور است كه محمد بن عيسى مروزى دوست يحيى بن خاقان بود
و از او مرويست كه گفت نوبتى مأمون از يحيى رنجيده بمصادره او حكم كرد و صاحب الحرس هشام را كه دشمن يحيى بن خاقان بود محصل او ساخت و هشام تشدد و انتقام نموده محافظانرا بر او گماشت كه يحيى از بيم عقوبت خود را هلاك نسازد و چون يحيى از صورت حال آگاه شد دانست كه در تحصيل آنمال تشدد و تعذيب بسيار واقع خواهد شد از حميد طوسى و حسن بن سهل و فرخ ديلمى برسم قرض مبلغى طلب نموده ايشان به صد هزار دينار يحيى را مدد