تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
جواب نفرمودند پس روى بفاطمه زهرا سلام اللّه عليها آوردم گفتم اى سيده عرب و عجم واى بانوى معظم من از غلامان خاندان شماام و هرچند گنه‌كار و پريشان روزگارم اما در سلك بندگان شما انتظام دارم شفاعت فرماى تا امير المؤمنين و حسنين گناه مرا عفو نمايند و من توبه كردم كه ارتكاب آن معصيت نكنم فرمود كه سه نوبت بگوى استغفر اللّه من آنكلمه بر زبان راندم پس آنحضرت بجمعيكه از دور ايستاده بودند و دست خدمت در كمر بسته اشارت فرمود و كلمهء گفت كه من نفهميدم و خاتم خود را پيش ايشان انداخت آنجماعت مرا گرفته بگوشهء بردند و بينداختند و آلت رجوليت مرا با آن خاتم مهر كرده و من از غايت درد و الم از خواب درآمدم نشان آن خاتم بر مثال آبله بر عضو مخصوص من بديد آمده بود و هوس غلام بالكليه از خاطر من مرتفع گشته بعد از مدتى نوبت ديگر امتزاج غلامان بر خاطر من مستولى گشته غلامى خريدم هرچند جهد كردم بر مباشرت او اقدام نتوانستم نمود دانستم كه اينمعنى از كرامات و خوارق عادات آنحضرتست بارديگر از روى اعتقاد توبه كردم يكى از علما موسوم بابو على جبائى بود گفت فاطمه عليها السلام را بخواب ديدم پرسيدم كه خواب سعدى راستست گفت نعم توبهء او نيز مقبولست حكايت ابن الفرات وزير معتضد عباسى با ابو جعفر بسطامى سوء مزاجى داشت و مادر اين ابو جعفر را عادت چنان بود كه از ايام طفوليت ابو جعفر را تا آن غايت هريك شب يك ته نان در زير سر او مينهاد و صباح آن را به صدقه ميداد نوبتى وزير بابو جعفر گفت از آن نان كه مادرت در زير سر تو ميگذارد اثرى يافتى ابو جعفر جوابداد كه اين معنى از رسوم عجايز است ابن الفرات گفت نه‌چنين استكه تو ميگوئى من دوش در ايصال تو انديشها ميكردم و در آن تفكر بخواب رفتم در واقعه چنان ديدم كه تيغى در دست داشتم و قصد قتل تو ميكردم و هرگاه كه بر تو حمله مينمودم مادرت يك ته نان سپر ميساخت و بسبب ممانعت آن نان مرا ميسر نميشد كه شمشير بر تو رسانم چون بيدار شدم دانستم كه آن اثر صدقه‌ايست كه آن پيره‌زن در باب تو التزام نموده اكنون غبار نقار كه از رهگذر تو بر حاشيهء ضمير ما نشسته بود به آب مودت فروشستم و صورت ماجرا را با تو صوفيانه درميان آورديم

حكايت : از واقدى مرويست كه گفت هرون الرشيد هرروز علما را جمعكردى

و ايشان