عقل نيكو نمايد ديگرباره طلب زياده كردم جواب نداد عبد اللّه گفت بعد از آن تبديل اعمال خود كرده افعال قبيحه را ارتكاب ننمود
حكايت : از ابو القاسم سعدى مرويستكه گفت من در ايام جوانى به مباشرت پسران ميلى تمام داشتم
و غلامى بدست آورده بودم در غايت صباحت و نهايت ملاحت و من چنان شيفتهء حسن و جمال و فريفتهء غنج و دلال او شده بودم كه دل و جانم تابع ارادهء او بود و يك لحظه طاقت دورى وى نداشتم
طاقت سر بريدنم باشد * وز حبيبم سر بريدن نيست
و چون غلام كمال محبت مرا نسبت به خود ميدانست هرچند گاهى از من مفارقت مينمود و در بيابان مهاجرت مرا سرگردان و حيران ميساخت بنابر آن هميشه از خوف هجر او مضطرب ميبودم
بلرزم چون برانديشم ز هجران * چو گنجشگى كه تر گردد ز باران
اتفاقا آن غلام از من گريخته مرا بدست جفاى فراق گرفتار گردانيد و كار به جائى رسيد كه اختلال بعقل و خرد من راه يافت و هرچند خود را برآنداشتم كه در مفارقت او مصابرت نمايم صورت نبست
صبر به نيروى عقل خواست كه پا بفشرد * شوق هماندم نهاد توشه زر انبان او
و به اين سبب باماكن شريفه ميرفتم و از ارواح طيبه اوليا استمداد نمودم تا مگر اينحالت از من دور گردد و چون شب به راه روى نمودم اكثر آنشب بتضرع و زارى گذرانيدم و در آخر ليل بخواب رفتم و در واقعه چنان مشاهده نمودم كه در روضهء امام همام موسى بن جعفر الصادق عليهما السلامم ناگاه ديدم كه خلايق آغاز دويدن كردند گفتم چه واقعشده گفتند امير المؤمنين و حسنين عليهم السلام و حضرت فاطمهء زهرا سلام اللّه عليها بطواف مرقد امام موسى عليه السّلام آمدهاند من مردى كهل را ديدم در نهايت خوبى رخسار چنان كه پنداشتم كه آفتاب از جبين انورش لامعست به حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و إله صلوات فرستادم و سيده نسا را ديدم چادرى سفيد برسر كشيده و نقابى بسته بر امير المؤمنين و حسنين سلام كردم آنحضرت روى همايون از من گردانيده جواب نفرمودند و با فاطمه عليها السلام بقبهء كه امام موسى كاظم و امام محمد تقى عليهما السلام مدفونند درآمده بر در قبه جماعتى ايستاده بودند و نميگذاشتند كه كسى بدرون رود من جهد تمام كردم تا مرا بگذاشتند و من بدرون قبه رفته چند كرت با امير المؤمنين و حسنين ( ع ) سخن گفتم