حاكم صور كه ولايتيست از ولايات مصر برد و خادمى ديدم كه در پهلوى حاكم صور نشسته بود با من گفت عبد المحسن شاعر كجا است گفتم امروز برحمت خداوند تعالى پيوسته است خادم كيسهاى كه مشتمل بود بر هزار مثقال طلا و يكدست جامه ديبا پيش من نهاده گفت امير المؤمنين المنتصر باللّه اين را بجهة آن فرستاده است پرسيدم كه باعث بر اين انعام چه بوده جوابداد كه يكى از كنيزكان مغنيه غزلى خوانده خليفه پرسيد كه قائل اين ابيات كيست گفتند در مصر شاعريست عبد المحسن نام كه در زاويه خمول مانده است اين اشعار از اوست خليفه اينرا به من داده فرمود كه چون بمصر رسى اين مبلغ به عبد المحسن رسان
حكايت : در كتب تواريخ مسطور استكه چون سلطانمحمود قاصدى بطلب ابو على سينا
و ابو على مسكويه و ابو ريحان منجم بخوارزم نزد مأمون خوارزمشاه ارسال داشت چنان كه سبق ذكر يافت هردو ابو على از قبول صحبت محمود امتناع نموده فرار كردند و ابو ريحان متوجه غزنين گشت و چون سلطان بارباب فلسفه و نجوم صفائى نداشت روزيكه ابو ريحان به خدمت او رسيد سلطان بجهة استنشاق هوا و تفرج كوه و صحرا بمنظرى بلند برآمده بود بعداز استفسار احوال ابو ريحان يكى از ملازمان را فرمود كه ابو ريحانرا از آن منظر به زير اندازد و آن شخص بموجب فرموده عمل نموده قضا را در زير آنمنظر پردهء بزرگ كشيده بودند و آن بر آن پرده رسيده بر زمين آمد و هيچ آزارى به او نرسيد سلطانمحمود از اينحال واقف شده او را طلبيد از او پرسيد كه اينمعنى را در زايجه طالع خود ديده بودى گفت بلى و تقويم از غلام طلبيده بسلطان نمود نوشته بود كه فلانروز مرا از بلنديى خطرى هست اما آسيبى از من نخواهد رسيد سلطان از منظر فرود آمده در خانهء نشست كه چهار در داشت در اين اثنا با ابو ريحان گفت كه من از كدام در بيرون خواهم رفت ابو ريحان اسطرلاب برداشته تامل نمود و رقعهء نوشت و در زير نمد سلطان نهاد محمود برخاسته فرمود كه جانب يمن را شكافته از آنجا بيرون رفت و چون رقعهء ابو ريحان بيرون آوردند نوشته بود كه پادشاه از هيچيك از اين ابواب بيرون نخواهد رفت بلكه طرف يمن را شكافته از آنجا بيرون خواهد رفت محمود از اين حكم متعجب شده از سر ايذاى ابو ريحان درگذشت
حكايت : در روضة الصفا مسطور است كه در زمان واثق عباسى شش كوكب سيار
در برج دلو كه از بروج آبيست قران كردند و منجمان حكم كردند كه طوفانى مانند