كرده و رفقاى على را نگاه داشته خواست تا كس از عقب على بفرستد حسين مانع آمد و على چون به مقصد رسيد حسن سلوك او اقارب و عشاير را تسخير نمود و از آنجا در سنه 321 قاصد اصفهان گرديد و مظفر بن ياقوت كه غلامزادهء عباسيان بود با ده هزار نفر در برابر على آمده على با نهصد تن بر او فايق آمده اصفهانرا تصرف نمود و اين خبر بمرداويج رسيده از او بغايت در حساب شده قصد اصفهان كرد على تاب مقاومت نياورده باستصواب ابو طالب زيد بن على توبندجانى بفارس نهضت نمود و نخست باوجان رفته از آنجا بشيراز شتافت و بهمهحال خود را از شر مرداويج نگاه داشته تا در سنه 323 خبر واقعهء او شنيده لشكر بشيراز كشيد بعداز حرب و قتال آنديار را از ياقوت نايب خليفه بغداد بگرفت و خلقى كثير از لشكر او بكشت و جمعى را اسير و دستگير كرده در بند نگاه ميداشت و چون بر مسند فارس متمكن شد آن اسيرانرا از بند خلاص ساخته با ايشان احسان نمود و خلعت داده بنواخت و از غايت جودوكرم كه طبيعى او بود اموالى بسيار كه از اصفهان بدست آورده بود باندك روزى بر لشكر تقسيم نمود و چون روزى چند بگذشت لشكريان طلب علوفه نمودند عماد الدوله ديد كه در خزانه چيزى نيست و امور سلطنت اختلال مييابد لاجرم خاطر ملول گرديد روزى از غايت پريشانى بر قفا افتاده در كاخود متفكر بود بسقف خانه نظر ميكرد ناگاه مارى از آنخانه بيرون آمد به خانه ديگر رفت پس امر كرد كه خانه را بشكافند و مار را بيرون آورده بكشند در اثناى شكافتن خانه مال بسيارى كه قريب بپانصد هزار دينار سرخ بود ظاهر گرديد لوازم شكر الهى بجاى آورده بعضى از آنمال را بلشكرى داد و باقى را در خزانه نگاه داشت و در آن ايام روزى سوار شده بطريق سير بهرطرف نگاه ميكرد و تماشاى عمارات سلاطين ماضيه نموده از احوال ايشان پند و عبرت ميگرفت ناگاه دست اسب او بر زمين فرورفته امر بحفر آن كرده مال بسيار از آنموضع بيرون آمد و ازجمله تائيدات او آنست كه قماشى چند از سر كار او بخياطان شيراز داده بودند و خياط در دوختن آن تاخير مينمود پس او را حاضر ساخته وعيد و تهديد مينمود اتفاقا آن مرد كر بود گوش او نمىشنيد چنان تصور نمود كه آن تهديد جهة مال ياقوت حاكم سابق شيراز است كه نزد او برسم امانت مانده فى الحال از بيم جان سوگند بر زبان آورد كه و اللّه اى امير كه از مال ياقوت زياده از دوازده صندوق نزد من نيست و هنوز ندانستهام كه در آنها چهچيز
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٢٣٢